ما راویان قصه های رفته از یادیم...

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 1 بهمن 1385

...

بیست سال و اندی پیش در چنین روزی تولدم مبارک شد ...


جمعه 17 آذر 1385

...

 این وبلاگ دیگه نظر خواهی نداره٬ اون پایین آی دی و ایمیلم رو مینویسم بعد هرکی هرچی فحش دوس داشت میتونه بده هیچ کی هم به جز خودم نمیفهمه که چقد بی ادبین٬ اینم یه مدل نظرخواهیه دیگه٬ هرکی هم با یاهو مسنجر حال نمیکنه میتونه میل بزنه٬ حالا یه مدت نظرخواهیه اینجوری رو هم تمرین کنین٬ باشد که جملگی رستگار شویمD:


پنجشنبه 16 آذر 1385

...

گفته بودم دوشنبه ها تا ساعت ۷ شب کلاس دارم٬ بعد یه بار که هوا سرد بود٬ سرد که میگم یعنی خیلی سرد٬ سرویسم نبود من رفتم رو یه سنگی نشستم٬ بعد باد هم میومد٬ تو دلم همش دعا میکردم سرویس نیاد٬ دوس داشتم ببینم آخرش چی میشه؟ بعد یکم که گذشت مثلن بیست دقیقه یهو سرویس اومد٬ بعد من ندیدم آخرش چی شد که!

 


چهارشنبه 15 آذر 1385

...

خدا هم خداهای قدیم؛
قدیما واسه هر چیزی یه خدایی بود٬ بعد هر خدایی مخصوصه یه کاری بود٬ همینه دیگه وقتی فقط یه خدا میزارن واسه همه چیز خب خداهه بعضی کاراش رو فراموش میکنه دیگه٬ دهه!


چهارشنبه 15 آذر 1385

...

از وقتی با شری سرسنگین شدم حتی یه بارم تو چشماش نیگاه نکردم.


جمعه 3 آذر 1385

...

هیچی مثه صدای زنگ تلفن اونم ساعت ۸ تا ۱۲ بصورت مداوم و بدونه وقفه که منجر به پاره شدن .. تلفن میشه اعصاب من و به هم نمیریزه.


چهارشنبه 1 آذر 1385

...

ما راویان قصه های رفته از یادیم.


چهارشنبه 1 آذر 1385

...

به جونه خودم اسم وبلاگ رو عوض نمیکردم عقده‌ای میشدم.


شنبه 27 آبان 1385

...

پنج شنبه ها جدیدا حل تمرین داریم ساعت ۱۰ـ۱۲ بعد این پنج شنبه باروون میومد شدیدا٬ منم که کلاس خیلی دوس دارم اصن به زور مامانم اینا نمیرم که٬  خودم مثه آدم پا میشم میرم کلاس٬ خدا نکنه من بگم اَه باز فردا کلاس دارم از ساعت ۷ صبح مامانم به فکر بیدار کردنه منه٬ حالا ساعت ۹:۳۰ بیدار شدم دیدم باروون میاد جَر جَر پشت پنجره اتاقه من٬ بعد  هوا انگار تاریک بود٬ یعنی اتاقه من تاریک بود گفتم بخوابم که دیدم باید حتمن برم دانشگاه٬ یعنی باید میرفتم کتاب میگرفتم٬ به یه مکافاتی بیدار شدم٬ اصنم دوس نداشتم از اون جای گرم بلند شم٬ تازه با اون تبی که من داشتم٬ تا رسیدم دانشگاه ساعت یه ربع به یازده بود بعد یکی از بچه ها بهم گفت کلاس تشکیل نشده٬ منم رفتم کتابخونه کتاب گرفتم اومدم٬ میام گرگان تب میکنم٬ میرم مشهد سرم درد میگیره٬ اَه فکر اینکه مجبورم بازم برم مشهد حالم رو بد میکنه.

مسیر خونه تا دانشگاه خیلی قشنگه٬ مسیر یکمیشم دو طرف جاده درخت سرو٬ نصفشم دو طرف جاده درخت چنار کاشتن٬ یکمی برگاشون ریخته ولی بازم قشنگن٬ بین راه یه جنگل و دو٬ سه تا شهر کوچیک هست که از توشون رد میشیم٬ یه جا یه عالمه مردم واستادن دارن جیگر میخورن٬ تو اون باروون به نظرم خیلی خوشمزه اومد.

 از وقتی اومدم اینجا یه جوری شدم٬ فک میکنم چون همه بچه های کلاس پسرن بعد منم جینگیل پینگیل برم سر کلاس ضایس٬ یعنی تمیز و مرتب میرم ولی به فکر اینکه امروز اینجوری باشم٬ فردا اونجوری نیستم٬ کلاسم که تشکیل نشده بود٬ رسیدیم گرگان از سرویس که پیاده شدم به سرم زد برم خونه خواهرم اینا٬ خونشون تو یه شهرکه که از دو طرف راه داره٬ مسیر داخل شهرک دو طرفش همش درخت کاج کاشتن٬ مسیر بیرونشم٬ یعنی اون یکی مسیر هم دو طرفش درخت بید کاشتن٬ بارونم که میومد٬ هرچن من اصن رماتیک نیستم ولی یه احساس خوبی بود زیر باروون راه رفتن اونم تو اون مسیر٬ از همون مسیر کاج دار رفتم خونشون چون هم نزدیکتر بود هم بدرد هوای پاییز میخوره٬ اون یکی مسیر واسه تابستون قشنگه٬تازه سرما خوردگیم داش خوب میشدا فک کنم یه  دو  کیلومتر راه رفتم٬ یه عالمه میوه کاج چون شب قبلش باد زده بود رو زمین ریخته بود٬ خیلی خوشگل شده بود٬ برگشتنم هرچی خواهرم اصرار کرد که برسونتم یا آژانس زنگ بزنه گفتم نمیخواد٬ بازم از همون مسیر کاجیه اومدم یه کم احساسات دخترانگیم گل کرد واسه همین اومدم خونه غروبش رفتم آرایشگاه موهام کوتاه کردم:D ابروهامم گرفتم٬ الان کل احساسی که بهم دس داد زیر باروون همین بود٬ جالبش این بود که لاله جون بهم میگه ابروت ضخیم بشه گفتم آره٬ بعد تو دلم گفتم بزا بهش بگم نه اونقدم ضخیم نشه یکم نازکتر بشه٬ ولی نگفتم٬ پا شدم تو آینه نیگاه کردم دیدم آبروم رو کرده نخ٬ خدایی میخواست ضخیم ورداره مثلن٬ خوبه بهش نگفته بودم نازکترا!  الانم باز تب کردم٬ تب کردن رو دوس دارم. این متن رو باید پنج شنبه مینوشتم ولی اینقده حس خوبی بود٬ تب٬ باروون٬ کاج٬ گفتم اگه بنویسم همه لذتش از بین میره٬ واسه همین الان نوشتم...

 


 


جمعه 26 آبان 1385

...

همه پیغمبرا چوپون بودن.


شنبه 20 آبان 1385

...

یکی اینجا هست که داره تموم میشه٬ تمومه تموم٬ نقطه٬ ته خط


 


شنبه 13 آبان 1385

...

حس اینکه یکی رو اینقد بگیری بزنی که خسته شی٬ بعد بری یه گوشه بشینی گریه کنی!...


جمعه 12 آبان 1385

...

خدایا پرسولیس را بر استقلال پیروز گردان.


پنجشنبه 11 آبان 1385

...

یکی پیدا بشه هر روز من رو ببره دانشگاه بیاره ٬ مریدش میشم...


پنجشنبه 11 آبان 1385

...

اصن بزار یه پستی بنویسم خدا هم حوصله نداشته باشه بخونه...


پنجشنبه 11 آبان 1385

...

هوس کردم یه پستی بنویسم خدا باشه...


پنجشنبه 11 آبان 1385

...

امروز ساعت ۴:۳۰ صبح زلزله اومد٬ ۲ بار٬ مدتش کم بود ولی لرزوندا...


سه شنبه 9 آبان 1385

...

این سه نقطه هم تموم شد٬ باید نقطه بزارم برم سر خط باز یه سه نقطه دیگه رو شروع کنم٬ هرچند که اصن دلم نمیخواست نقطه بزارم برم سر خط.


سه شنبه 9 آبان 1385

...

بی همگان به سر شود ٬ با تو به سر نمیشود.


سه شنبه 25 مهر 1385

...

                                                                               یا هو

 

سه تار قلبم، در حال کوک شدن  است.

کوک کردن برای نواختنی، دلنشین تر از

همیشه. کوک کردن برای نواختن تصنیفی

که اول بار تو شنوای آن هستی.

کوک کردن برای ...

این بار دیگر می خواهد آن طور بنوازد

که تو مهربان او را بنده خالص خود گردانی.

نواختن برای محبوب...برای عشق... برای...

نمی دانم چرا این قدرسخت کوک می شود،

انگار که این بار کفه ترازوی گناهانم

سنگینی می کند، که سازم این گونه نامیزان

شده....نمی دانم چه چیز این سرای فانی مرا

از تو دور ساخته؟

...و سازم کوک شد، همان دم که بعد از

مشکلات بسیار اول شب مرا در خانه ات

مهمان کردی و پیش درآمد تصنیفم را با نام

" بندگی" شنیدی...

شبی که درهای آسمانت را بر روی زمینیان

گشودی تا یک صدا تسبیح تو گویند به مثال

مولایشان "علی" .

...و به اذن تو پیش درآمد تصنیف بندگی ام

یادآوری گناهانم شده.

معبود من... یاری ام کن، که از این همه گمراهی

نجات یابم...و مانند مولایم "علی" تنها تسبیح گوی تو باشم...

کریما...در شبهای دیگر مرا در خانه ات بپذیر که

من تنها به لطف و بخشش تو امید دارم.

 مهربانا...من جز درگهت در کدام سو این چنین شیدایی

و دلربایی را می توانم جستجو کنم؟...

بار خدایا...در شبی چنین قدر و گرامی مرا از شر

شیطان رانده شده به سوی خود پناه ده...

 

 

 

                                           

 

 


یکشنبه 23 مهر 1385

...

یادم باشه فردا به کامنتای اون ۲تا پست جواب بدم...باشد که رستگار شوید...


یکشنبه 23 مهر 1385

...

یادش به خیر ... اون روزا ما دلی داشتیم ... واسه مردن کسی بودیم ٬ چیزی داشتیم ...


پنجشنبه 20 مهر 1385

...

کجا بودیم؟! آهان:
این روزا ماه رمضونه٬ هیچ چیزی هم بالاتر از عبادت خالصانه به خدا ارزش نداره٬ هیچ عبادتی هم بالاتر از خواب نیس٬ منم که تبحر خواستی تو این نوع عبادت دارم با هیچ چیزی هم عوضش نمیکنم حتی اگه بمیرم٬ اصن کاش بخوابیم تا آخر عمرمون دیگه هم بیدار نشیم.
برنامه کلاسام شنبه و یه شنبه و دوشنبه از ساعت ۸ صبح تا ۷ بعدالظهر٬ از سه شنبه هم یه برنامه فشرده دارم تا خود شنبه از کوچکترین ثانیه هم واسه عبادت استفاده میکنم٬ البته شنبه ۲ به بعد کلاس دارم ولی یه شنبه و دوشنبه از ۸ صبحه تا ۷ شب٬ دیگه تو سرویس که میشینم خوابم تا فردا صبحش٬ فقط شنبه ها رو میتونم تا ۱۲:۳۰ بخوابم ٬ یه شنبه هم اینقد خوابم میومد کلاس صبح رو نرفتم٬ خوابیدم ساعت ده پاشدم که به کلاس ۱۱ برسم٬ کلاسام از شنبه همین هفته شروع شد٬ تو کلاس ۵۴ تا پسرن من تنها دخترم٬ خوبیش اینه که اینجا همه آشنان٬ کلاس شنبه که با پسر عموم همکلاسی هستم٬ بقیه کلاسا هم یا همسایه هامونن یا دوستای داداشم٬ فقط سختیش اینه که ۳ روز پشت سر هم استراحت ندارم. دیگه اینکه همه چی خوبه٬ یه بار فک کنم گفته بودم اینجا سعی میکنم کمتر بخوابم فقط گفتم سعی میکنم نگفته بودم که عملم میکنم! گفته بودم؟!..


 


چهارشنبه 12 مهر 1385

...

چیه خب هرچی نوشتم پرید.:(


دوشنبه 10 مهر 1385

...

بدانید که من سخت ترینم..


دوشنبه 10 مهر 1385

...

اونموقع ها که خیلی وبلاگ نویسی مد شده بود من تازه میخواستم برم دانشگاه ولی خب هیچ اتفاق خاصی نبود که بخوام بنویسم٬ ترم اول ۲۰ واحدم ورداشته بودم٬ ترم دومم سرم خیلی شلوغ بود از یه طرف نصف ترم تو زمستون بود و روزا کوتاه و هوا سرد از یه طرف درسا سخت تر شده بودن٬ از دانشگاه که میومدم میخوابیدم تا فراداش نیم ساعت قبل کلاس بیدار میشدم میرفتم دانشگاه٬ مسیر خونمون تا دانشگاه زیاد دور نبود٬  ۱۵ دقیقه فاصله داشت٬ منم فقط وقت میکردم یکم وبلاگ بخونم و غذا بخورم و بخوابم٬ بعدش دیگه همون سال تابستونش یهویی یه وبلاگ ساختم واسه خاطر دل خودم٬ البته خیلی واضح اون چیزی که میخواستم رو نمینوشتم٬ فقط یه اشاره کوچولو نسبت به حسی که داشتم رو مینوشتم٬ زیاد دوس ندارم دیگران از احساسم یا فکرام و رویاهام و قصه هام و غصه هام سر در بیارن٬ خیلی تو دارم٬ خیلی هم مغرور٬ نه تو کار کسی دخالت میکنم نه دوس دارم کسی تو کارم دخالت کنه٬ البته شخصیتی که نشون میدم اصن اینجور نیس٬ چن شب پیش داشتم با یکی چت میکردم٬ یکی از بچه هایی که با هم رفته بودیم واسه مسابقات قزوین٬ بعد اونجا همه فک میکردن من خیلی شر و شیطونم٬ اون اوایلم یعنی تا همین ترم ۵ من زیاد با کسی بُر نمیخوردم٬ میرفتم دانشگاه خونه هم نزدیک بود سریع بر میگشتم٬ البته گرگان بودم خیلی شر بودما چه غلطا که نمیکردیم با بچه ها٬ ولی خب تو دانشگاه کار به کار کسی نداشتم٬ ولی بازم بچه ها فک میکردن من شیطونترین بچه کلاسم٬ تا اینکه با مریم و سمانه یکمی صمیمی شدیم٬ این آخریا که یکم بیشتر با هم قاطی بودیم میگفتن اصن فک نمیکردیم اینقد آروم و ساکت باشی٬ قیافت خیلی شَرِ٬ آهان!!! داشتم میگفتم بعد حرف به منطق و خدا و اعتقادات یه سری از این بحثا کشید منم زیاد در این موارد بحث نمیکنم به نظرم هر کس یه عقیده ای داره و با اون عقیده بزرگ شده و با ۱ ساعت حرف زدن منم هیچی عوض نمیشه دلیلم نمیشه من هرچی تو فکرمه واسه کسی بیان کنم٬ بعد یهو جوگیر شدم عقیدم رو گفتم٬ اونم برگشت گفت اصن فک نمیکردم اینجوری باشی٬ اصن بهت نمیخوره٬ فک میکردم فقط شیطونی٬ اصن این چیزا به قیافت نیمخوره٬ ولی الان به نظرم شخصیت فوق العاده با کلاسی داری٬ کلی با اون چیزی که نشون میدی فرق داری. حالا من دوس دارم وقتی تو یه جمعی هستیم همون مثلن ۵ دقیقه بگیم و بخندیم جوری که نه کدورتی پیش بیاد نه به کسی توهین بشه٬ فقط اون ۵ دقیقه به همه خوش بگذره٬ بعد چه برداشتها که نمیکنن٬ اهل پز دادن و گفتن این که من اِلم و بِلم و فلان کَسَم فلان جاس و این و دارم و اونُ دارم و همچینم و همچونم چی خریدم و چی گرفتم هم نیستم٬ ولی انگار همه دوس دارن واسشون از افتخارات خونوادت و وسایل خونتون و چیزایی که میخری صحبت کنی وگرنه فک میکنن اسکلی و هیچی حالیت نیس و کلاس خونوادگی نداری٬ کلن بعضیا جنبه ندارن باهاشون بگی و بخندی٬ بحث از چی به چی کشیده شدا٬ کلن میخواستم بگم زیاد نشون نمیدم چه جوریم٬ تبحر خاصیم تو فیلم بازی کردن و مسخرگی دارم٬ بعد اونموقع یعنی ۲۸ شهریور سه سال پیش که شروع کردم به نوشتن اوایلش خوب بودا٬ جاهایی هم که کامنت میذاشتم آدرس نمیدادم٬ بعد هیچ خواننده ثابتی نداشت٬ بیشتر خودم بودم و خودم٬ بعد کم کم یه دو سه نفر ثابت شدن مثه پوریا که تا حالا هم مونده٬ بعد آدرس وبلاگ رو داداشم و شری و هم داشتن٬ بعد من درس نمیخوندم از ۲۴ ساعت تقریبا ۱۳ ساعت میخوابیدم٬ بعد داداشم که میخوند یه روز زنگ زد گفت به بابا میگم همش میخوابی درس نمیخونیا٬ منم سریع اونجا رو تعطیل کردم رفتم یه گلهای کاغذی دیگه زدم٬‌ اونجا هم تا همین چن وقت پیش خوب بود ولی یهویی همینطوری زد به سرم که توش چیزی ننویسم٬ البته آدرس اینم داداشم داره ولی چون بهش گفتم نخون نمیخونه٬ البته بخونه هم دیگه ایرادی نداره چون اون چیزایی که دوس ندارم کسی بخونه رو تو یه وبلاگ دیگه مینویسم٬ اینجا هم میخوابم ولی نه به اون شدت مشهد٬ کارام خیلی کمتر از مشهده بیشترم میتونم بخوابم ولی خب اینجا زندگی یه جور دیگه جریان داره که آدم ترجیح میده بیدار باشه و از زندگیش لذت ببره و از لحظه هاش استفاده کنه٬ خلاصه میخواستم علت نوشتنم رو بگم که بازم هزار بار نوشتم و پاکش کردم بازم اون چیزی که تو فکرم بود رو ننوشتم...

 

 


شنبه 8 مهر 1385

...

بعضی وقتا فک کردن به مرگ میتونه لذت بخش باشه٬

وقتشه خیلی جدی تر به مرگ فک کنیم٬ خیلی٬ خیلی جدی تر.


سه شنبه 4 مهر 1385

...

اونروز که رسیدیم مشهد صبحش من و مامان و بابا و داداشم و حمید پسر داییم ساعت ۱۰ حرکت کردیم٬ تو راه کلی خندیدیم٬ داداشم پاهاش دراز بود نمیتونس جمع و جورش کنه٬ یا پاش تو دهنه من بود یا سرش تو شکم حمید٬ یا جفت پاهاش رو به هم گره میزد یا تو فرمون بود٬ حالا ماشینه ما سی‌اِلو میگیم دُرس بشین میگه کَمِری بخرین دست و پای من توش جا بشه٬ من تو این ماشین جا نمیشم٬ خلاصه تا مشهد همینجوری درگیر بودیم٬ بعد فردا صبح رفتم دانشگاه یکم کار داشتم باید انجام میدادم٬ سمانه هم اومد که باهم خداحافظی کنیم٬ یه کتاب واسه مریم بود که دادم بهش بده یه دونه کتابم واسم آورد٬ بعد از نهارم که وسیله رو جمع و جور کردیم و کارتون زدیم٬ حمید و بابام و دوسته داداشم وسیله ها رو از طبقه سوم بردن پایین گذاشتن تو حیاطه این یارو بیتربیته صابخونمون آقای ایرانی٬ داداشم به خاطر چشمش نباید تا ۳ ماه بار بیشتر از ۱ کیلو ورداره٬ بعد اون وسط هی دستور میداد و هر هر میخندید و میخندوند٬ بعدشم حمید صنایع غذایی قوچان قبول شده بود و چون داداشم صنایع گاز میخوند قوچان و آشنا بود با هم رفتن واسه ثبت نام٬ وسیله ها رو هم بردیم تو پارکینگ یکی گذاشتیم٬ بعد اونروز یادم نیس چن شنبه بود ولی یادمه که پنج شنبه ساعت ۹ اینا رفتیم حرم و تا زیارت کردیم اومدیم بیرون ساعت ۱۱ بود٬ بابام و هی غر غر میکرد که چرا صبح زودتر راه نیفتادیم٬ اگه ساعت ۵ صبح بیدار میشدین کارا رو انجام میدادین هم راحت تر زیارت میکردیم هم الان بجنورد بودیم٬ داداشم اینا که از قوچان رفتن٬ من و مامان و بابا و خواهرم و مارالم باهم اومدیم٬ بعد تو راه کلی این آفتاب دهن چشممون رو سرویس کرد٬ مارال و خواهرم که خوابیدن منم هی آت و پاشغال خوردم٬ بعد مارال سرما خورده بود ۲ روزم موند خونمون شبا هم کنار هم میخوابیدیم٬ بعد همونروز که داش میرفت آثار بد سوزش گلو و سردرد و تب در من ظاهر شد٬ بعد من نتونستم ۱شنبه روزه بگیرم٬ بعد عرضم به حضورتون که من الان فقط ۲ بار رفتم این دانشگاهه٬ ۱بار که با حامد رفتم واسه ثبت نام٬ ۱بارم همون یه شنبه که تب داشتم رفتم واسه گرفتن پرینت٬ بعد چشمم به جمال بچه های برق روشن شد٬ تو کلاس ۵۰ نفری فقط من دخترم٬ منم اصن اعتماد بنفس ندارم برم سر کلاس دیگه نرفتم٬ الانم بابام هی میگه چرا نمیری دانشگاه٬ منم هی به رو خودم نمیارم محلش نمیدم٬ الکی گفتم یه پسره بهم گفت هفته اول کلاسا تشکیل نیمشه منم که منتظر همین چن کلمه بودم دیگه نرفتم. خدایی فضای سبزش و قسمت بوفه دانشگاه خیلی خوشگله٬ یه چیز خوبه دیگش هم ساختمونای دانشگاس٬ حداقلش هر رشته ای واسه خودش یه ساختمون داره٬ دانشگاه ما که رشته برق و کامپیوتر و مکانیک و عمران و ارشد مهندسی پزشکی و معماری کامپیوتر تو یه ساختمونه ۲ طبقس٬  ولی تو این دانشگاه ابهت گروه برق قشنگ مشخصه٬ خلاصه اینکه اگه من عقده ای شدم خودتون دلیلش رو متوجه بشین دیگه٬ تازه بچه های کلاسمونم که همشون عمله‌اَن٬ تازه دلیل درس نخوندن و سر کلاس نرفتن منم مشخص شد انگیزه کافی نداشتم. البته الان زوده که قضاوت کنما٬ من فقط چن تا پسر گروه برقی دیدم که همون چنتاشونم خوش برخورد بودن٬ چون هیچکی سر کلاس نیومده بود نمیدونم بقیه چه جورن٬ حالا بعدا در موردش صحبت میکنیم.

امروز داداش بزرگم اومده بود اینجا٬ بعد نمیدونم یه سوسک از کجا تو خونه بود؛ واه واه خوب معلومه دیگه از تو حموم یا از تو حیاط همسایمون دیگه٬ بعد شری بهش گفت رو لباسته اونم همچین خودش رو میزد که سوسکه از رو تی‌شرتش بیفته پایین٬ بعد من بهش میگم خجالت نمیکشی با ۱متر و ۹۸ سانت قد از یه سوسکه ۳ سانتی میترسی٬ میگه خوب ترس داره مگه تو نمیترسی٬ دیوونه خودش رو با من مقایسه میکنه٬من به زور تا آرنجشم نمیرسم درست نسفشم نزدیک بود گریه بیفته اینقد بهش خندیدیم٬ میگه خیلی ترسیدم بعد واسه اینکه طبیعیش کنه دستش رو مشت میکنه میگیره سمت من میگه سوسک٬ خلاصه اینکه ما هنوز زنده ایم و نفسی میاد و میره گهگاهی هم گلوگیره...

 

 


دوشنبه 27 شهریور 1385

...

الان دوباره مشهدم..

 


سه شنبه 21 شهریور 1385

...

هیچی به این قشنگی نمیشه ها٬ الان مثلا هوا گرم بود بعد ما داشتیم زیر کولر٬ روی کولر٬ کنار کولر٬ اونور کولر خلاصه همونجاهای کولر میخوابیدیم بعد یهو صدای شُر شُر بارونه٬ نَم نَم باونه٬ همون دیگه اومد و شری طی یه عملیات چیچی والوقوع پرید تو حیاط لباسارو از رو بند ورداشت٬ بعد این بارونه چون خیلی یهویی بود یه عالمه هوای گرم از زمین به سمت آسمون روونه کرد٬ از این به بعدم بساطمون همینجوریه٬ مثلا هوا خوبه ما میریم دانشگاه بعد این دانشگاهه نزدیک کوه و جنگله بعد یهویی بارون میزنه همچین و همچون گل گندم٬ دهن مارو سرویس میکنه گل گندم٬ دیگه احتیاج نیس واسه سرویس منتظرشیم گل گندم٬ دهنمون زحمتش رو میکشه گل گندم. این چن روزه خیلی کار کردم٬ تو عمرم این همه کار یه جا باهم تو ۳ روز انجام نداده بودم٬ تو این سه سالی که ما نبودیم این داداشام و خواهرم هر چی وسیله تو خونشون زیادی بوده و دکاراسیون خونشون رو بهم میزده تو اتاق٬ زیر تخت٬ روی میز٬ زیر میز٬ اونورش٬ اینورش٬ تو کمدش٬ خلاصه همهچی به مقدار زیاد تو اتاق من بود٬ بعد منم همه چیشون رو روونه خونه خودشون کردم٬ وسیله زیادیهاشون یه طرف٬ اسباب بازیها و تفنگها و ماشینها و موتورهای ماهان و محمدرضا هم بیست و پنج طرف٬ از همه چی میتونستی یه نمایشگاه بزاری و یه نمایندگی فعال تو هر شهری بپذیری٬ فقط ۱۸ نوع تفنگ محمدرضا داشت٬ ۶تا هم ماهان٬ میخواستم جمعشون کنم ماهان میگفت من چون میترسیدم اسباب بازیام خراب بشه  یه کم آوردم اینا همش واسه محمدرضاست٬ این اخلاقش به خالش رفته ماهان٬ این یه سال که مامانم کاراش زیاد شده٬ بچه یه کم بیشتر وقتش با خالش پر شده٬ اخلاقای زشته اونا رو به ارث برده٬ ۱۰تا هلیکوپترو هواپیما محمدرضا آورده بود اینجا٬ جالبه که محمدرضا از هر وسیله ای ۲ سری میخره٬ یه سری واسه اتاقه خودش٬ یه سری هم واسه اتاقه من٬ ۳۸۹تا هم باتری بجز این باتری شارژیاش تو اتاق پیدا کردم٬ یه هلیکوپترش خیلی خوشگل بود٬ بعد من همش باهاش پرواز میکردم٬ میرفتم تو آسمون٬ یه بارم من رو برد پیش خدا٬ اصنم رویا نیس٬ واقعنی رفتم پیش خدا. بعد با یه عالمه لگو و پازل٬ امیدوارم دهنتون اینجوری سرویس نشه٬ بعد همش رو جم کردم گذاشتم بیاد یه فکری واسش بکنه٬ فعلا که محمدرضا رفته آبادان پیش اون یکی مادرجونش٬ خونه خودشونم که نمیبره چون به اندازه یه اسباب بازی فروشی عروسک و تفنگ و ماشین هواپیما داره٬ حالا شاید تصمیم بگیریم بفروشیمشون با پولش بریم خارج. الانم از ظهر ماهان هی میره تو اتاق من میگه عمه جون اینجا چقد خوب شد٬ از این به بعد تو نبودی من مواظبم کسی توش چیزی نذاره.

 الان هوا اینقد خوبه٬ یه بوی خوبی میده٬ یه نم خوبی داره٬ من فک کنم صبح حیاطمون بشه بهشت٬ تو حیاطمون یه عالمه درخت و گله٬ بعد صبح برق میزنه همه چی٬ جای همتون خالی٬ این شری چقد غر میزنه٬ نمیذاره من زیاد بشینم پا سیستمش٬ باید سیستم مشهد رو بیارم حتما٬ اَه غر غرو..البته میذاره ها٬‌ولی وقتی خودش کار داره من باید پاشم گم شم از جلو چشمش..


دوشنبه 20 شهریور 1385

...

امروز فک کنم سه شنبه باشه٬ آره؟؟!!!من اون روز که رسیدم خونه جمعه بود احیاناً٬ بعد ساعت ۶ و اندی بود٬ بعد منم نگفته بودم میام٬ صبح که رسیدم خونه زنگ زدم٬ مامانم آیفون رو ورداشت٬ بعد گفت بله؟؟!!!بعد منم گفتم باز کن مامان٬ بعد مامانم در و باز کرد و بدو بدو اومد تو حیاط٬ بعد گفت چه بی خبر!! آخه امکان سیل بود جنگل٬ بعد من نگفتم که نگران نشن یه وقت٬ اگه میگفتمم دهنم سرویس میشد بعد گیر میدادن روز بیا٬ منم اصن هیچ جوررش حوصله جاده اونم تو روز روشن رو ندارم٬ بعد صبحونه خوردن٬ من قسم میخورم هیچی نخوردم٬ آخه این اتوبوسه که باهاش میام آشناس بعد تا خود صبح هی به آدم چایی میده٬ آهان یه چیزی تو اتوبوس یه خانومه کنارم بود که بچه بغلش بود بعد بچه هم ۲ سالش بود بعد بچهه خوابیده بود٬ بعد خانومه خسته شده بود٬ بعد اتوبوسم صندلی خالی نداشت که خانومه دوتا صندلی بگیره بچش رو بزاره رو صندلی بخوابه بعد همش بچش بغلش بود بعد منم دلم سوخت واسش٬ آخه من تو اتوبوس خوابم نمیبره٬ بعد خانومه همش چرت میزد٬ بعد بازم دلم سوخت واسش٬ بعد جاتون خالی دهن دستم٬ کتفم٬ کمرم تا خود گرگان سرویس شد٬ بچش رو بغل کردم به خانومه گفتم بخوابه٬ آخه بچش دختر بود گفتم اینا که خوابن گوشوارش رو بدزدم٬ بعد خانومه هی بیدار میشد میگفت خسته شدی بچه رو بده بغل من٬ منم الکی هی میگفتم نه٬ بعد خانومه هم خَرم کرد یه عالمه تخمه و چیپس و پفک با سیب و آدامس گذاشت جلوم٬ آخه ما صندلی اول بودیم بعد میز داشت صندلیه٬ بعد گفت بخور خودشم خوابید٬ بعد من نخوردم که آخر سر پولش رو بگیرم٬ بعد هیچی دیگه اونا پیاده شدن پول منم ندادن٬ تازه گوشوارش رو هم ندزدیم٬ آخه نمیدونستم چه جور دزدی میکنن٬ بعد سرم کلاه رفت دیگه٬ بعد همین دیگه٬ رسیدم خونه داشتم از کمر درد و دست درد و کتف درد میمردم٬ مامانمم گفت ناهار قراره مامان بزرگ و بابا بزرگم بیان خونمون٬ منم سریعاً رفتم تو اتاق درم بستم به مامانمم گفتم هرکی بیاد من رو بیدار کنه میکشمش٬ بعد تا ساعت ۶ غروب بدونه هیچ مزاحم و سرو صدایی خوابیدم٬ بعدش اومدم تو حال همه فَکا افتاده بود٬ مامانمم به هیچکی نگفته بود که من اومدم کلی حال کردم٬ بعد دوباره شام هم مهمون داشتیم٬ یه موقع فک نکنین اینا اومده بودن پا بوسه منا٬ اومده بودن مهمونی خونمون٬ بعد آفرین به این تربیت درست٬ دخترشون لطف کرد بعد شام کمک کرد همه ظرفا رو شستیم٬ با اینکه دوس نداشتم تو کارش دخالت کنم ولی زشت بود دیگه دوتایی با هم شستیم٬ بعد دوباره ساعت ۱۱ خوابیدم تا ۸ صبح آخه این مهمونامون میخواستن برن محمود آباد بعد انزلی بعدشم اردبیل و سرعین٬ بعد هی اصرار میکردن من و شری هم بریم٬ ولی شری که تعلیم رانندگی داشت منم باید میرفتم دانشگاه دنبال کارام٬ بعد فقط بیدارمون کردن٬ بعدشم شنبه که تعطیل بود هیچی بعدشم ۱ شنبه هم نمیدونم چهجور شد هرجور با خودم فک میکنم نمیدونم چیکار کردم٬ ولی دوشنبه یادمه با پسر داییم رفتم دانشگاه دنبال کارام٬ آخه پسر داییممم تو همین دانشگاه معماری میخونه٬ بعد نیم ساعت که تا دانشگاه راهه٬ دانشگاه خارج شهره٬ بعد جلو در داشتیم خوشحال و شاد میرفتیم یهو نگهبانه بهش گفت آقا حامد نمیخوای نامزد جدیدتو به ما معرفی کنی؟ اونم گفت بابا فامیلمونه  این ترم اینجا مهمونه٬ خدا رو شکری یه نفر با نگهبونا آشنا باشه دیگه مشکلی جلو در نداری٬ بعدشم رفتیم یه جایی که هردومون یوزر و پسوورد بگیریم٬ بعد آقاهه به پسر داییم گفت اول برو دنبال کار دختر عمت کاراش که تموم شد بعد بیاین به هردوتاتون یووزر و پسوورد بدم٬ پسرداییمم گفت من که دانشجوتونم اول کارم رو راه بندازین بعد کار  اینم انجام میدیم٬ ولی آقاهه دعواش کرد٬ اونم مجبوری بامن همه جا میومد٬ بعد نامه لیسته دروسم رو اون آقاهه که مسووله امور دانشجوییشون بودپیدا نمیکرد٬ بعد من و هی اینور اونور میفرستادن٬ بعد یه جا فرستادنم که آقاهه رئیس آموزش بود و به قول پسر داییم یه سگ وحشیه٬ بعد بهش گفتم نامه من اینجاس یا نه٬ بلند شد بعد به ما هم گفت پشت سرش بریم٬ ماهم رفتیم بعد رفت پیش همون آقاهه که من رو فرستاده بود پیشش٬ دعواش کرد و بهش گفت این مسخره بازیا چیه؟؟!!!چرا جواب درست به اینا نمیدین همش اینور اونور میفرستینشون٬‌‌من‌قسم میخورم هیچی نگفتم٬ فقط پرسید کی گفت بیای پیش‌ من٬ منم گفت آقای رحیمی فک کنم اسمش بود٬ همین٬ بعد گفت سریع نامش رو پیدا میکنین تا نیمساعت دیگه همه کاراش رو انجام میدین٬ بعد پسر داییم گفت این آقاهه سگه کار هیچکی رو انجام نمیده٬ تو اولین نفری هستی که از دفترش به خاطرش اومده بیرون٬ این ازت خوشش اومده وگرنه هیچوقت کارت رو انجام نمیداد٬ بعد من دوباره رفتم پیش اون آقا اولیه بعد پوشه ها و پروندهاش رو داد به خودم که دنبالش بگردم٬ بعد تو همون پوشه اولیه خودم پیداش کردم و آقاهه به خاطر اشتباه خودش همه کارای من رو زودتر از بقیه انجام داد ولی خوب یه ساعت کار داشت بعد اومدم سرویس نبود پسر دایمم نامرد گفت اگه نیم ساعته کارت تموم میشه من واستم با استادم بریم بعد آقاهه که گفت یه ساعت کاراش طول میکشه نامرد با ماشین استادش رفت٬ بعد من میخواستم برم با پسر همسایمون بیام گفتم زشته از روز اول چتر بشم بزار از روز دوم با اون میرم و میام٬ بعد با آژانس اومدم تا رسیدم خونه ساعت ۲ شده بود دیگه.

 ایول یه دونه واو هم جا نزاشتم٬ بعدشم همین دیگه٬ خسته شدم اینقد فک کردم اینا یادم اومد...

 


پنجشنبه 16 شهریور 1385

...

امشب ساعت ۹:۳۰ بلیط دارم٬ یه جوری بین رفتن و موندن موندم٬ به هر حال که این یه ترم رو باید برم٬ تنها چیزی که فک کنم شاید آزارم بده اینه که دلم واسه تنهایی هام تنگ میشه٬ همین٬دیگه هیچ چیز دیگه ای نیست که نبودنش بخواد آزارم بده٬ چن روز پیش ناهار رفته بودیم یه رستورانی توی معلم٬ بعد بالای هر میزش یه قفس قناری بود٬ از یه طرف وق وق قناریا٬ از یه طرف موزیکی که گذاشته بود٬ از اونطرفم از این آکواریوم های کوچیکای تزئینی که یه دکمه داره خاموش روشن میشه بالای هر میز بود٬ یه چیز شلوغی بود که اعصاب آدم رو به هم میریخت٬ خیلی بده که به تنهایی و آرومی و ساکتی عادت کردیما٬ غذا مون رو تند تند خوردیم اومدیم بیرون٬ دیگه اینکه باید برم کارای انتخاب واحدم رو انجام بدم٬ ولی باز یه هفته بعد باید بیام مشهد٬ باید بیایم خونه رو تخلیه کنیم٬ حالا اینا به کنار٬ دردسر پیدا کردن یه جا واسه وسیله ها و پیدا کردن یه خونه واسه ترم بعدی مکافاتیه٬ اینه که بیشتر اعصاب آدم رو بهم میریزه٬ بعدشم اصن به من چه!..این مشکلیه که بابام باید حلش کنه٬ من غصه درسام رو بخورم هنر کردم٬ من برم لباسام رو جمع و جور کنم٬ وسیله هایی که لازم دارم و میشه ببرم رو الان میبرم٬ بقیش باشه بابام اینا با ماشین میارن.

خداحافظی واقعی هم باشه واسه یه هفته دیگه که اومدم مشهد وسیله هامون رو یه کاری بکنیم٬ بعد اونموقع گریه کنین...الان مثه همیشه میرم و برمیگردم...

 

 


سه شنبه 14 شهریور 1385

...

 میگن یه قرصایی هست
وقتی می خوریشون آرومت می کنن
وقتی می خوریشون آروم میشی
اسمشون را هم گذاشتن آرام بخش
آروم هم یعنی سرد


سه شنبه 14 شهریور 1385

...

یه جوری شده برنامم٬ هیچ جوری نمیتونم نظم رو برقرار کنم٬ همش احساس میکنم عقبم٬ اون از اون مهمونایی که دُرس سه روز قبل از امتحانام اومدن٬ کل برنامم بهم ریخت٬ این از وضع خونه٬ مثلا قرار بود وسیله ها رو جم کنیم٬ بعد شری هم اومده بود کمک کنه٬ بعدش هر روز ناهار و شام بیرون بودیم٬ میومدیم خونه هم خسته بودیم کار نمیکردیم٬ بعدشم شری تعلیم رانندگی داشت رف٬ ما همچنان مشهدیم٬ کار انتقالیم تموم شده٬ فقط باید برم شمال از دانشگاه یه یوزر و پس بگیرم واسه انتخاب واحد٬ دیشب بابام زنگ زده میگه نمی‌خوای بیای پول بفرستم همونجا انتخاب واحد کن٬ پروژه خواهرم مونده٬ یه هفته دیگه کار داره٬ حالا موندیم کاراش تموم شه هممون با هم بریم. حالا که شری رفته از صبح تا شب میخوابیم و منم به این فک میکنم که چه تابستونه مزخرفی٬ از همه چی زدم٬ نمیخوام اصن در موردش بنویسم...این نیز بگذرد..هنوز معلوم نیس که وسیله ها رو باید کجا بزاریم٬ قرار بود بزاریم خونه دوست بابام که اونم خونش رو اجاره داده٬ بابام میگه فعلا بیا کارا انتخاب واحدت رو انجام بده٬ بعد تا آخر شهریور که میخواین خونه رو تخلیه کنین یه فکری میکنیم٬ نمیدونم...


چهارشنبه 8 شهریور 1385

...

:D


سه شنبه 31 مرداد 1385

...

عیدتون مبارک..

جای عیدی رو فعلا خالی میذارم تا مهمون بیاد بعد عیدی رو همون موقع میدم..باشه!..


دوشنبه 30 مرداد 1385

...

دل

دل دیوونه


دوشنبه 30 مرداد 1385

...

 قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب ...


سه شنبه 24 مرداد 1385

...

امروز ساعت ۱ بعدالظهر حرکت میکنیم٬ یعنی تموم بچه های شرکت کننده در همایش استان خراسان از مشهد حرکت میکنن٬ حالا منم فردا ساعت ۴ امتحان پایان ترم ورزش دارم٬ یه نامه از باشگاه گرفتم چون سرپرست تیم منم حتما باید برم٬ معلممونم یه چیزه گهیه٬ از ۱ شنبه هفته قبل بهش گفتم تیچر بیا امتحان من رو بگیر من نیستم٬ لج کرد گفت نه٬ حالا نمیدونم میندازتم یا نه٬ اگه شعورش بکشه که نامه دادم به همکارش بده بهش٬ اگه هم نخواد لجبازی کنه برگشتم دوباره ازم امتحان میگیره٬ الانم چون تازه دیروز بهمون گفتنم نه٬ خودمون پیگیری کردیم متوجه شدیم که امروز ساعت ۱ حرکته٬ یه چنتا کار داریم که باید تا ساعت ۱۲ امروز همه رو انجام بدیم٬ منم ۲ شبه نخوابیدم از سر دردم دارم میمیرم٬ هیچی هم خوبش نمیکنه٬ عادتم ندارم وقتی سرم درد میگیره قرص بخورم٬ کافیه یکم بخوام تکونش بدم اونوقته که جد و آبادم میاد جلو چشمم٬ شکمم همش گشنشه٬ هرچی باهاش صحبت میکنم که بابا بیخیال٬ وقتت رو واسه چیزای خوب نیگه دار واسه غذا حرومش نکن نمیشه که٬ یعنی قبول نمیکنه٬ تو اتوبوسم عادت ندارم بخوابم٬ ولی اینقد ناجور سرم درد میکنه همینکه نیشستم تو ماشین میخوابم٬ حالا وقت واسه شناسایی افراد هست:دی.

تو کلاس ورزشمون همه اسمه من رو بلدن٬ ولی من اسم هیچکی رو نمیدونم٬ یه جوریم دوس ندارم اسم کسی رو بپرسم٬  اونا اسم میپرسن ولی من فک میکنم زشته اسم بپرسم٬ یعنی خجالت میکشیدم٬ یه دختره هم اومد شمارش رو داد به من گفت دوس دارم بعد کلاسا هم باهم دوس باشیم٬ خیلی خوبه که بیشتر باهم آشنا بشیم٬ ولی من اسمش رو نمیدونستم٬ شمارش رو گرفتم٬ بعد تو زمین که بازی میکردیم٬ اینقد دوتایی همش کرم میریزیم همه ما رو میشناسن٬ یکی از بچه ها صدامون کرد متوجه شدم اسمش رویاست٬ ما دوتا همش باهم بازی میکنیم٬ بعد توپمون که خوب نباشه همش میریم کمین وامیستیم توپ بچه های دیگه که از دستشون میفته رو میگیریم میریم جلو تیچرمون وامیستیم اونام جرات نمیکنن بیان توپ رو بگیرن از ما٬ بعضیام که عمدا توپشون رو میندازن تو سر و صورت ما٬ ماهم توپشون رو شوت میکنیم هزار متر اونورتر اینقدم که الکی واسه همین مسخره بازیهامون میخندیم همه فک میکنن چیزی خوردیم٬ ورزشمون خوبه با اینکه تحرکش زیاده ولی خوب چون دوتایی مسخره بازیهامون زیاده خیلی میخندیم هیچکی جرات نمیکنه به ما نزدیک بشه چون باید توپش رو بره از تو سالن بغلی بیاره٬ یکی دیگه هم هس رشتش ماماییه٬ اونم خیلی دختر خوبیه هیکلشم فک کنم ۳برابر  من باشه٬ بعد با اون هیکلش میخواد به زور توپ خوبه رو از من بگیره با اونم خیلی حال میکنم٬ همه بچه ها کلا خوبن٬ سر این توپا خیلی میخندیم٬ همه اول از مدل موهام خوششون اومد٬ خوبه خدا این موهارو داد به من٬ بعد میومدن مدل موهام رو میپرسیدن بعدشم اسمم رو حالا ربطش رو نمیدونم بعدشم از مسخرگیام خوششون اومد.

خیلی خسته ام دیشب تا ۲ بیدار بودم الانم ۴ بیدار شدم٬ ساعت ۸ باید پژوهش سرا باشیم واسه آخرین تست٬ بعدشم باید بریم دانشگاه از مدیر گرومون منبع تغذیه بگیریم٬ اونم چون در جریان کار نبوده٬ یعنی ما تو گروه خودمون لو ندادیم٬ رفتیم پیش رئیس دانشگاه نامه گرفتیم ولی مدیر گرومون رو در جریان نذاشتیم٬ حالا باید ۳ ساعت واسش توضیح بدی که چکار کردیم تا حالا٬ بعدشم باید بریم باشگاه درخواست بدیم واسه هزینه هایی که کردیم٬ بعدشم وسیله هام رو ریختم وسط اتاق یکی نیس جمشون کنه٬ واییییییییییییییی ساعت داره ۶ میشه٬ برم حموم شاید خستگیم از بین بره٬ داداشمم فک کنم امروز بیاد مشهد٬ زنگ زده میگه کجا میخوای فرار کنی٬ حالا من خودم همش غصمه ها٬ هزار بار زنگ زدم ببینم دقیق کی میان٬ ولی این باشگاه اطلاع رسانیش ضعیف بود فک میکردیم چهار شنبه حرکته همه برنامه ریزیامونم واسه چهارشنبه بود٬ حالا هر کاری کنم بازم یه روز عقبم٬ من برم که کلی کار دارم.

 

 


یکشنبه 22 مرداد 1385

...

من یکم دیگه فک کنم خل میشم میشینم گریه میکنم.

 

 


شنبه 21 مرداد 1385

...

این مارالم خل شده ها دیده شلوارام همه چاق شدن به جا اینکه اونا رو دعوا کنه رژیم بگیرن به من میگه غذا بخورم..

 


شنبه 21 مرداد 1385

...

در گیرو دار بودنم.

 

 

 


شنبه 21 مرداد 1385

...

شمارش معکوس

 

 


شنبه 21 مرداد 1385

...

بالاخره این روباته به مرحله اجرا رسید٬ همه چیزش خوب شده٬ مثه خلقت آدماس دیگه٬ حالا من که خدا نیستم موجود خلق کنم ولی اینم یه نوع خلقته دیگه٬ میدونین خدا چه جوری آدما رو درس میکنه؟! اینم یه قصه داره٬ یه جا خوندم خدا مامانارو میبره تو یه اتاق بزرگ که یه عالمه کمد داره٬ بعد یه کمد مخصوصه دسته٬ یعنی توش یه عالمه دس گذاشتن٬ بعد یه کمد مخصوصه پاهاس٬ یه کمد مخصوصه لب٬ یه کمد مخصوص ابرو٬ یه کمد مخصوص بینی٬ یه کمد واسه موهاس٬ از هر چیزی یه عالمه تو کمد مخصوص خودش هست٬ بعد ولی کمدی واسه چشم نیس٬ بعد خدا به مامانه میگه هر مدلی که میخوای میتونی واسه بچت انتخاب کنی٬ ولی خب چشم نیس که واسه بچهه انتخاب کنه٬ بعد مامانه که دردش میگره میره بیمارستان همش فک میکنه بچش چشم نداره٬ بچش کوره٬ بعد همش ناراحته چشم بچشه٬ ولی خب خدا خودش یه چشم انتخاب میکنه میزاره واسه بچهه٬ دو تا چشم سیاهِ قشنگ و گنده و خوشگل که همه دنیا تو اون دوتا چشم خلاصه میشه٬ عین چشمای لعنتی تو٬ بعد همین دیگه مامانه که همش غصه چشم بچش رو میخورد وقتی بهوش میاد میبینه بچش دوتا چشم مشکی قشنگ گنده داره که میتونه همه دنیا رو تو چشم بچش ببینه٬ همین دیگه٬ الانم ما اینجوری همه کارش رو کردیم٬ همه چی رو سر جاش چسبوندیم٬ ازش عکس گرفتم هنوز نریختم رو سیستم٬ حالا عکسش رو میزارم٬ یه رباتم واسه مسابقات پارسال میساختیم٬ اونایی که این وبلاگم رو میخوندن میدونن٬ ولی خب چن روز قبل مسابقه که پاهاش پیچ خورد روز مسابقه هم سرش گیج رفت مقام نیاوردیم٬ ولی این دفه فک کنم تو ۲۱۰ تا تیم بتونیم جزو ۱۰ نفر اول باشیم.

 


پنجشنبه 19 مرداد 1385

...

یه قهوه سرد با یه نگاه سرد لطفاً.


پنجشنبه 19 مرداد 1385
 ...

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش‌خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیار و دیاری، باری
برو آن‌جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن‌جا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی... آخر.... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو‌ام ، آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی -طمع شعله نمی‌بندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دل‌ام می گریند...

 


چهارشنبه 18 مرداد 1385

...

خواب دیدم.

 

 

 


سه شنبه 17 مرداد 1385

...

تقدیم به بابای خوبم و همه اونایی که دوستاشتنین

 

 

نیستی لعنتی٬

نیستی٬ نیستی٬ نیستی.

.

.

.

حالا من اینا رو چیکارشون کنم:(

 

 


دوشنبه 16 مرداد 1385

...

خوب به سلامتی عملش تموم شدو بهوش اومد باز ۲ ماه دیگه یه عمل دیگه داره٬ زنگ زدم میگم بهتر شدی؟ میگه من هنوز ۱۰ دقیقه نیس که بهوش اومدم چی جوری بهترم بشم؟!!آیا؟!!

فک کنم کسی پست پایینی رو ندیده؟؟!!دیشب به بابام میگم چقد زود میرین من هنوز نرفتم واست هدیه بگیرم٬ بعد یه تراول ۲۰۰ تومانی داده بود بهمون صبح٬ میگم بیا این رو بگیر برو واسه خودت یه چیزی بخربابام گفت تو درس بخون من هدیه نمیخوام..ولی من اگه بچه دار بشم هدیه میخوام..مطمئنم..

 

من که مثه مامان بابام نیستم..

 

 


یکشنبه 15 مرداد 1385

...

اول بگم هنوز هیچی عوض نشده ها٬ گفته باشم٬ غرض از آپ کردن اینه که مامانم اینا٬ اینا شامل مامان٬ بابام میشه فقط٬ صبح رسیدن مشهد٬ چون امروز جشن فارق التحصیلی خواهرم بود٬ جشن از ساعت ۵ شروع شد تا۸:۳۰ ٬ نفری ۲۰ هزار تومانم از بنده های خدا گرفته بودن٬ فقط نفری یه موز دادن یه چیچک یه تکدانه٬ با یه دونه شیرینی٬ کلا رو هم شد ۶۰۰ تومان٬ حالا بچهای فارق التحصیل یه قسمم بیشتر از ما خوردن٬ ولی ۲۰ تومان زیاد بود٬حالا ما ۵ نفر بودیم٬ شامل مامانم٬ بابام٬ خواهرم٬ مارال٬ علی و من٬ علی هم یکی از دوستامونه اینجا مکانیک میخونه٬ بعد همینا دیگه٬ به بچه های کامپیوتر ورودی ۸۲ که فارق التحصیل میشدن از این لباس فرما با کلاه مربعیا دادن که همه مثل هم باشن٬ اولش که ما رفتیم بشینیم دیدیم بهههههههههه این پسر بسیجیه هم نشسته واسه فضولی٬ تا اومدم به بابام بگم یه جا دیگه بشینیم بابام و علی نشستن درس کنار این پسره٬ بعد من و مارال و مامان نشستیم جلوشون(صندلی کم بود٬ یه وقت کسی فک نکنه زنونه مردونه بودا) یه وقت به این پسره بر نخوره٬ حالا منم از اول هی به علی دوربین عکاسی میدادم٬ هی دوربین فیلمبرداری٬ هی همینجوری برمیگشتم این پسره حرص میخورد٬ آخرم جاش رو عوض کرد٬ بعد از کرمش به همه اونایی که فیلمبرداری میکردن گفت دوربیناشون رو جم کنن خود دانشگاه فیلمبرداری میکنه میده به بچه ها٬ یکی یکی هم میرفت تذکر میداد٬ بعد آخرم که همه میرفتن عکس بگیرن این پسره رفته بود نشسته بود اون جلو یه کاغذ و خودکارم گرفته بود دستش یواشکی یه چیزایی مینوشت٬ بعد من و مامانم و مارال نزدیک صندلیش بودیم مارالم رفت نیشس صندلی کناری پسره واسه خنده٬ بعد تا من رفتم به علی بگم بیاد از اینا عکس بگیره بخندیم گفت فیلم دوربین تموم شد٬ حیف شد اگه عکس میگرفتیم که خدایی سوژه بود٬ یه جایی ۳ تا مادر و ۳ تا پدر بردن بالا که بپرسن ازشون چه آرزویی واسه بچه هاشون دارن٬ همشونم بلا استسنا٬ اثتثنا٬ اصتصنا٬ اثتصنا٬ اثتسنا٬ استصنا٬ استثنا٬اصتثنا٬ اصتسنا٬ همون دیگه٬ گفتن آرزو داریم از خدا غ ق افل نشن٬ بعدشم اینکه ادامه تحصیل بدن٬ همون موقع به بابام گفتم بابا اگه تو رو بردن بالا یه وقت نگی آرزو دارم ادامه تحصیل بدنا بگو آرزو دارن!!! پولدار بشن٬ بعدشم اون آخرش که جشن تموم شد٬ بچه ها که میخواستن لباسا رو تحویل بدن من و مارالم از اون لباسا پوشیدیم٬ من و خواهرم با مامان بابام عکس گرفتیم٬ بعد داشتیم میومدیم خونه بابام گفت ایشاا.. سال دیگه همین موقع نوبت توهه٬ البته بنا بر آماری که بابام داره٬ ولی بنابر شواهد موجود اولش به رو خودم نیاوردم٬ بعد دیدیم که اینجوری خیلی بده بزار از بدگمانی درشون بیارم٬ میگم چقدر عجله داری بابا٬ هنوز کوووووووووووو تا من درسم تموم شه٬ من تازه ترم ۴ هنوز ۴ تا دیگه مونده٬ که من خودمم بکشم میشه ۳ ترم بابام نمیدونه من ۲ ترم همه درسام رو حذف کردم٬ بعد بابام باز از رو آمار خودش میگه ۳ ساله مشهدی با این ترم تابستون که ورداشتی چه جور ۳ ترم دیگه واست میمونهآیا!!!!میگم بابا من برق میخونم اگه بخوام عجله کنم ممکنه اون وسط برق بگیرتما! میگه سخت افزار با برق مگه چقدر فرق میکنه؟ یه ۲۰ واحدتون خیلی سخت تره٬  خدا رو شکری دیگه رسیدیم خونه بحث تموم شد چون صبح داداشم عمل داره اینا باید سریع برن تهران. بعدشم یه چایی خوردن با کیک و شیرینی و رفتن٬ حالا من این پست رو تو این تاریخ نوشتم که ببینم کی نوبت من میشه٬ حالا بابام گیر داده به خواهرم میگه ببین دانشگاه خودتون اگه قبول میکنن همینجا ارشدتم بگیر٬ آخه معدلش ۱۷ فک کنم بدون کنکور میتونه همینجا فوق بخونه... 

 

 


چهارشنبه 11 مرداد 1385

...

حالا که بارباپاپا نمیتونه عوض شه پس فعلا اینجا رو تعطیل میکنم.

 

 

 


چهارشنبه 11 مرداد 1385

...

خدا فقط عربی بلده٬ پس نمیفهمه من چی میگم که!

 

 

 


دوشنبه 9 مرداد 1385

...

هه این آقاهه چه خل بودا٬ دیده بود من تب دارم میخواست به زور ببرتم دکتر٬ نمیدونس تب عشقه!

پ.ن: باز تب کردم:(

 

 

 


یکشنبه 8 مرداد 1385

...

لطفا اینجا پارک نفرمایید٬ پنچر میشوید.

 

 

 


جمعه 6 مرداد 1385

...

بچه ها غروبی رفتن حرم٬ من نرفتم٬ اصن از دیشب یه جوریمه٬ ناهارم نخوردم٬ همیشه از نهار متنفر بودم٬ از صبح هم با کسی حرف نزدم٬ ولی چایی خوردم با شیرینی مربایی٬ اصن از صبح از اتاق بیرون نرفتم٬ کتاب دفترام با اون جزوه کپی شده که اون پسره داد بهم وسط اتاق پخشه٬ پنجره هم بازه٬ باد میزنه٬ همه جا تاریکه٬ هیچ کدوم از چراغای خونه رو روشن نکردم٬ خیلی تاریکه٬ وین امپ روشنه٬ باد میزنه٬ برگه هامو باد میبره تو هال٬ تو هالمون الان از همه جا تاریکتره٬ منم تنهام٬ تمرینامم ننوشتم٬ گفته بودم دارم خل میشم٬ یعنی فک کنم شدما٬ برگ هام صفحه ندارن٬ حالا چیکارشون کنم٬ اصن از اینکه نرفتم حرم ناراحت نیستم٬ دوس داشتم تنها باشم٬ اگه میرفتم حرم فکرم٬ دعاهام میشد واسه بقیه٬ ولی الان دیگه واسه خودمم٬ خودِ خودم.

 ... من هروقت افسردگی میگیرم تازه میفهمم که چقدر تنهاییمو ٬ و تخیل کردنمو دوست دارم ٬ میتونم همه‌ی دنیا و آدماش رو اونجوری که دلم میخواد بسازم و به همون قشنگی که باید باشن نقاشی کنم ... همینه که افسردگی میاره دیگه ٬ نقاشی من با مدلم خیلی فرق داره. خیلی.

شاید

تنهایی هم

قشنگ باشه

زیاد.

 

 

جمعه 6 مرداد 1385

...

میدونی؟

تنهایی سخته٬

تنها شدن سخت تر.


پنجشنبه 5 مرداد 1385

...

دیشب تا ساعت ۵:۴۵ صبح بیدار بودم٬ خدا قسمت کنه باعث و بانیش بره مکه!!!!!دیگه تا خوابم برد ساعت فک کنم ۶ اینا بود٬ خدا به این استادمون عمر با ع ظ ز ذ ض ت عطا کنه گفت کلاس ۸ تا ۱۰ رو نیاین٬ تا ساعت ۹ و اندی خوابیدم بعدشم میخواستم بیدار شم دیدم چشام باز نمیشه٬ ساعت ۱۰ هم کلاس داشتم معلممونم گفته بود بعد از من نیاین سر کلاس٬ کلی با خودم کلنجار رفتم تا پا شدم٬ رفتم یه دوش بگیرم خواب از سرم بپره٬ ساعت ۹:۴۵ بود٬ گفتم خوب دیر که شده یه چایی هم بخورم سر درد نگیرم سر کلاس٬ ۱۰:۵ به امید خدا اومدم بیرون از خونهحالا موهامم کوتاس٬ از حموم میام فقط باید سشوار بکشم هیچی هم بهش نزنم٬ دیرم شده بود یکم کرم مو زدم بهش٬ حالا موهامم شده شبیه اینا که تازه از شارژ در میان٬ خودم رو کشتم ولی بازم عین این دیوونه ها که خواب وحشتناک میبینن از تختشون پرت میشن پایین٬ شده بودم عین اونا٬چشامم هنوز تو فضا بود٬ خلاصه لعبتی بودم امروز٬ ساعت ۱۰:۳۵ هم رسیدم دانشگاه بعدشم بدو بدو رفتم جلو در واستادم٬ چون نفس نفس میزدم و موهام به هم ریخته بود استاده فهمید خیلی تلاش کردم به موقع برسم سر کلاس اجازه داد برم بشینم٬ جدیدا هم عادت کردم اون جلو بشینم٬ چون استاده درس میپرسه بعد عقب باشی میری تو دیدش٬ ممکنه ازت درس پرسیده بشه٬ ولی ردیف اول که بشینی چون میاد پایین وا میسته کمتر تو گستره دیدش میشم٬ اون جلوهم یه صندلی بود که مرز بین دخترا و پسرا رو معین میکرد و یه پسره هم کشیده بودتش کنار خودش٬ تکیه داده بود بهش٬ منم رفتم به قول بچه ها نشستم تو بغلش٬ چون اصن عادت ندارم و فک میکنم توهین به شخصیت آدماس که وقتی صندلیا چسبیده به همن بکشیش اینور٬ انگار بغل دستیت طاعون یا وبا داره٬ اون جلسه هم استاده تا ۱۱:۴۵ نیگهمون داشت سمانه ومریم و مارال اومده بودن جلو در کلاس هی میگفتن پاشو بیا بیرون٬ منم هی تحویلشون نمیگرفتم٬ اوناهم میگفتن گم شو بیا دیگه چه درس گوش کن شدی حالا٬ منم باز برو خودم نمیاوردم٬ اصنم تحویلشون نگرفتم٬ بعد این استاده متوجه شد کثافت ازم ۲تا سوال پرسید٬ بعد به اونام گفت بچه٬ امروزم  استادمونم بعد درس با اینکه هیچ ربطی به موضوع کلاس و درس نداره در مورد قرآن صحبت کرد منم الان جو گرفتتم میخوام بشینم دوباره قرآن رو با معنیش بخونم٬ فک کنم خیلی کمک میکنه٬ آخرین بار که قرآن رو با معنیش خوندم ماه رمضون اون سالی بود که پیش دانشگاهی بودم٬ یه جوریه٬ خیلی خوبه٬ حداقلش اینه یکم از احساس پوچی در میاد آدم٬ البته اون موقع هم کامل نخوندم به جز سوره های کوچیک٬ سوره بقره٬ آل عمران٬ الرحمن٬ توبه و مریم رو با معنیش خوندم٬ خلاصه اینکه فعلا هیچ مذکری نه بهم پی ام بده نه واسم کامنت بزاره نه من واسشون کامنت بزارم٬ سر کلاسام چون مختلطه نمیرم٬ خوب دیگه از جو بیام بیرون فعلا کو تا شنبه بشه٬ امروز باز دوباره ورزش داشتم٬ استادمون گفت ساعد کار کنین٬ دستام رو بهش نشون دادم میگم استاد دستام همش کبود شده٬ بعد خندید گفت کم کم باید عادت کنین دیگه٬ یکم بیشتر تمرین کنین دیگه کبود نمیشه٬ ولی بازم دروغ گفتنامرد٬ اینقد تمرین کردم که الان ساعد دست چپم ساقط شده٬ تازه کبودیاشم بیشتر شده٬ تازشم دیگه نمیتونم دست چپم رو تکون بدم٬ آب سرم فایده نداشت٬ بعدشم دیوونه خودتونین که میاین اینا رو میخونین٬ من اصنشم دیوونه نیستم٬

هستم٬

نیستم٬

هستم؟؟!!!

نیستم

؟؟؟آیا!!!

 


چهارشنبه 4 مرداد 1385

... 

این مخابرات شورش رو در آورده ها٬ انگار نه انگار که ۲۰ روز پیش رفتیم فیشا رو کامل پرداخت کردیم٬ باز بدون اطلاع و هماهنگی قبلی زدن تلفن رو قطع کردن٬ خوششون اومده٬ والا٬ امروز رفتیم فیشارو نشونشون دادیم گفتن اشتباه شده٬ وصلش کردن٬ حالا اینا رو بیخیال٬ یه پسره تو دانشگامون هست نمیدونم چی میخونه٬ مسوول سایت بسیج٬ پدر سگ یه گیری داده به من ول نمیکنه٬ حالا من واقعا معمولی میرم دانشگاه٬ عُقده که ندارم دانشگاه رو با خیابون اشتباه بگیرم٬ امروز نشسته بود تو اتاقه این نگهبانا٬ کنار همون نگهبانه که میریم ازش کلید اتاقه رو میگیریم٬ بعد نگهبانه همش سلام میکنه و خیلی تحویل میگیره٬ امروز داشتم میومدم خونه دیدم پسره یه چیزی به نگهبونه گفت و از تو اتاقه اومد بیرون٬ بعد نگهبانه من رو صدا کرد٬ حالا من هر روز اونجوری میرم پیشش کلید میگیرم٬ رفتم میگم بله؟ اول یه نیگاه به مانتو شلوارم کرد٬ بعد گفت ببین دخترم تو دختر خوبی هستی هیچ مشکلی هم نداری فقط موهات رو کامل بده تو٬ چون خانوم باشخصیتی هستی بهت فقط تذکر میدم٬ راستی چرا نمیاین کلید رو بگیرین دیگه؟ منم اولش گفتم بله شما درست میگین٬ بعدشم گفتم کارارو تو خونه انجام میدیم هماهنگیا رو میایم دانشگاه٬ بعدشم خداحافظی کردم٬ داشتم میومدم بیرون پسره کثافت اومد تو اتاقه دوباره٬ ایندفه جدی جدی اشکم در اومد ولی هیچی نگفتم٬ یکی بهم زور بگه ناخودآگاه اشکم در میاد٬ من که میدونم این پسر بسیجیه زر زر کرده٬ فردا میرم با نگهبانه صحبت میکنم٬ امروز اگه میخواستم جوابش رو بدم٬ این پسر هم خودش رو قاطی میکرد٬ اگه یکم آرایش میکردم یا شلوارم کوتاه بود اصن دلم نمیسوخت٬ احمق بیشعور خوبه تو سالن ۲۰تا دختر دیگه هم بود که یکی از یکی  ژیگول تر بودن٬ همشونم موهاشون بیرون بود و کلی آرایش داشتن٬ چشم چرونا نمیدونن به کی و واسه چی گیر میدن٬ فقط میخوان یه زری بزنن٬ این بسیجیا دانشگاه رو مال خودشون میدونن٬ اول قرار بود میزای سالن نشریه بسیج رو بدن به ما٬ که سایت بسیج مخالفت کرد٬ ماهم رفتیم پیش رئیس دانشگاه اونم قبول کرد و یه نامه داد که میزا رو بگیریم ازشون٬ ولی چون از در اون اتاقه که به ما دادن رد نمیشدمیزای سالن کنفرانس رو دادن بهمون٬ اگه اون میزارو میگرفتیم که پسره خودش رو جر میداد٬ این دومین باره که پسره داره زر میزنه٬ دفه سوم نمیدونم میخواد چیکار کنه٬ البته تا اونجا که بتونم بهونه دسش نمیدم٬ ولی این پسره بد پیله کرده٬ از فردا اصن میرم بهش سلام میکنمفک کنم اینجوری بیشتر حرص میخوره٬ اصن با چادر میرم دانشگاه(الکی ها)و بهش سلام می‌کنم بیشتر حرص بخوره. هر روزم کلی تمرین دارم که باید انجام بدم ولی اصن وقت نمیکنم٬ یه حساب سر انگشتی کردم دیدم به جای ۲۴ ساعت روزام باید ۳۲ ساعت باشن٬ همش وقت کم میارم٬ هفته دیگه باید تموم تمرینایی که استادا تو این ۲ هفته دادن بهشون تحویل بدیم منم اصن وقت نکردم نیگاشون کنم٬ ورزشمم که رشتم شده والیبال٬ هرچی از تحرک فرار میکنم این تحرکه دنبالم میکنه٬ دیروز باید سر پنجه و ساعد کار میکردیم٬ سر پنجه که هیچی فقط این انگشت کوچیکم دوبار همچین برگشت٬ ولی ساعد که زدم هر دوتا دستم کبود شده٬ تیچرمون گفت دستامون رو ۱۰ دقیقه بگیریم زیر آب سرد خوب میشه٬ ولی نشد٬ دروغ گفت٬ الان دیگه آستینام رو نمیتونم بدم بالا٬ دستام شده شبیه این ناراحتی پوستیا٬ تازه اینقد کار ازمون کشید که ساعت ۶ که اومدم خونه خوابیدم تا ۱۱ خیلی خستمون میکنه٬ بعدشم یه چنتا عکس گرفته بودیم که خواهرم از گرگان که اومد ریخت رو سی دی آورد٬ عکسا رو تو آفتاب گرفته بودیم٬ یکمی میزان اخموییت رفته بالا تو عکس٬ ولی در کل بدک نیست٬ قیافه خودمونه دیگه با یکمی اخموییت بالا٬ ولی جدی بار اول که دیدم از خودم نا امید شدمچشمام مثه اینا که سکته کردن یکیش بازه یکیش بسته٬ اینقد بچه ها گفتن خوش به حالت چقد خوش عکسی که عکسام مفتضح شد این دفه٬ خداییش خیلی خوش عکس بودم هرکی عکسم رو میدید گول میخورد٬ اینا چیه مینویسم

اوه خل شدم.

دروغ میگم٬ خل نشدم.

میدونم چی میگم.

دروغ میگم

شدم.

نمیدونم.

میدونم.

نمیدونم.

 

 


جمعه 30 تیر 1385
۹

...

امروز شدیداً احساس کردم باید برم حرم٬ درست موقع نماز مغرب و عشا رسیدم٬ تو حیاط نماز خوندیم٬ بعدشم زیارت نامه خوندن٬ که واقعا احساس خوبی بعد از مدتها بهم داد٬  یاد کلاس پنجمم افتادم٬ بهار که میشد میومدیم تو حیاط مدرسه نماز ظهر میخوندیم٬ وقتی میرم حرم خوبه٬ احساس خوبی داره٬ خیلی خوبه٬ فقط تنها چیزی که فراموش میکنم خودمم٬ تا حالا یادم نمیاد تو حرم واسه خودم دعا کرده باشم٬ از همه٬ تموم کسایی که میشناسم و یا فک میکنم اگه واسشون دعا کنم واجبترن یاد میکنم٬ به جز خودم٬ احساس میکنم خواسته هام شاید مسخره باشه وقتی گریه مادرا واسه بچه هاشون رو میبینم یا مریضا یا اونای دیگه ای که واقعا مشکل دارن و عجز و ناله میکنن میبینمشون٬ فک میکنم خیلی زشته که واسه خودم دعا کنم فقط از خدا واسه نعمتایی که بهم داده تشکر میکنم٬

همین.

البته خیلی واسه شما ها که میاین اینجا هم از این دخیلا بستم باشد امام رضا پارتی تون بشه رستگار شوید.

اس ام اس قدیمی: هروقت دلم میگیره میرم به ده٬ تو هم هر وقت دلت گرفت بیا بده

این الان هیچ ربطی به متن بالا نداشتا یهو دیدمش.

هر کی هر کامنت نامربوطی بزاره فحش خواهر و مادر میدم.

 


جمعه 30 تیر 1385
۸

...

                                                                                                    

                                                                          

                                                        

                                                                                                                       

                                                     

                                                 

                        

                      

                                                          

                                                           

                                                                                                                                                                                 

                                                                                           

 

                                                                   

                                                 

                                                      

                       

                                                                                         


چهارشنبه 28 تیر 1385
۷

...

آخیش سرم خوب شد٬ هیچکی که به فکر من نیس٬ دیگه جدی جدی داشتم میمردم از سر درد٬ سرم رو تکون میدادم قسمت چپ سرم و صورتم از درد بی حس میشد٬ اول رفتم شیر گرم کردم یه قهوه غلیظ و تلخ خوردم به ثانیه نکشید سرم خوب شد٬ بعدشم چایی دم کردم همه قوری رو یه رنگ ریختم تو لیوان یه چایی حسابی زهرماری هم خوردم٬ فک کنم واسه ۶ روز خودم رو ساختم٬ بعدشم رفتم جلو آینه دیدم بههههههههههههه چه دندونای خوشرنگی واسه خودم درس کردم٬ مسواکم رو خونمون جا گذاشته بودم مجبوری دیروز رفتم ۴۵۰۰ دادم از این مسواکایی که دهن لثه آدم رو سرویس میکنه خریدم٬ بعد چون مسواکم نوهه روزی ۶ بار مسواک میزنم٬ ذ ز ظ ض و غ ق دارم خب تازه اینجوری لثمم بهش عادت میکنه٬ بعد مسواک رفتم جلو آینه واقعا تفاوت رو احساس کردم٬ داشتم مسواک میزدم اون یکی مینا زنگ زد منم خدایی اصن حوصلش رو ندارم٬ شنبه تولدشه میگه شام بریم بیرون٬ حالا اصن هیچیمون شبیه هم نیستا٬ نمیدونم دلیل دعوت من چی بوده٬ حالا من برم اونجا باید همش مواظب باشم واسه هر حرکتم پس فردا حرف در نیارن٬ خدایی اصن جنبه بیرون رفتن ندارن اینا٬ اگه تولد واقعی بود تو خونشون بود بچه ها بودن من میرفتم٬ ولی قراره به بهونه تولد بریم شام بیرون من اصن حوصلش رو ندارم٬ هزار بار بهشون گفتم تو کوچه خیابون تولد بگیرین من نمیام٬ واسه همینم گوشی رو بر نداشتم٬ تازه داشتم مسواک میزدم خب٬ امروزم آخرین روز حسابداری بود٬ ولی من هنوز پول به حساب دانشگاه نریختم که بخوام برم کار حسابداریش رو بکنم٬ خدایی اصن دلم نمیاد این همه پول رو بدم به دانشگاه٬ ترمای قبلی این کارارو همش خواهرم میکرد واسم٬ الانم هر روز این همه پول میریزم تو کولم میبرم دانشگاه باز با خودم میارم خونه٬ سمانه هم هزار بار گفته یا پول همرات نیار یا مثه آدم بیا برو بریز به حساب٬ کیفت رو میزاری تو کلاس میری بیرون یکی پولا رو ورداره داغش بیشتر به دلت میمونه ها٬ ولی من هرجور با خودم صحبت میکنم اصن راضی نمیشم خب٬ تازشم دلتون بسوزهدیروز ساعت ۱ که قرار با مینا کنسل شد با سمانه اومدیم خونه ما که ساعت ۲ دوباره بریم دانشگاه٬ بعد چون آب قطع بود و ۱ ساعتم بیشتر وقت نداشتیم ناهار درس نکردم٬ بعد همون سیب و آب پرتغال و آب انبه فقط خوردیم٬ بعدشم رفتیم دانشگاه٬ بعد کلاسم سمانه رفته بود خونشون غذا ماهیچه داشتن بعد وقتی داشتن غذا میخوردن به مامانش گفته بود سمیه بیچاره تنهاس٬ یا ساندویچ میخوره یا میوه٬ بعد مامانش گفته بود از این به بعد صبحا که تا ظهر با هم کلاس دارین قبلش به من بگو شب غذا درس کنم ببری با هم بخورین٬ یا ناهار بیاین اینجا٬ بعدشم امروز چون مریم اینا ناهار آبگوشت داشتن و مریم دوس نداشت ناهار رفتیم بیرون٬ بعدشم مریم من رو رسوند دانشگاه چون با مینا باز ساعت ۱ قرار داشتم٬ یه جسارتی هم پیدا کردمنامه ای که دادن به حراست دانشگاه به اسمه منه٬ واسه همین کلید رو فقط به من تحویل میدن به مینا نمیدن٬ بعد منم با کمال پررویی میرم کلید میگیرم٬ تازه اون آقا بد اخلاقه که قبلا خواهر مادرش رو با انواع فحشا آلوده میکردم الان اینقد مهربونه در نگهبانی تو سالن رو باز کرد امروز بعد گفت خودت برو کلید رو وردار که جا کلید رو یاد بگیری از این به بعدم نمیخواد به ما بگین هر وقت خواستین خودتون بیاین از تو نگهبانی کلید رو وردارین٬ بعدم با مینا تا ساعت ۳ یه سری کار انجام دادیم٬ بعدشم مینا من رو رسوند و رفت٬ مریم و سمانه با اون یکی مینا فقط در حد سلام علیکن بعد یه چیزی فک کنماونا نیستن٬ منم تو ماشین مریم فقط حال میکنم٬ تو ماشین مینا اینا اصن حال نمیده٬نمیخوام برم خب مگه زوره٬ حالا روزی هزار بارم زنگ میزنه میبینه جوابش رو نمیدما٬ باز ول کن نیس٬ من تولد بیرون دوس ندارم خب٬ مگه زوره٬ یه مهمونی میخوان بگیرنا٬ من تولد واقعی میخوام خب٬ تو تولد باید کیک باشه٬ دسر هم باشه٬ بعدشم آهنگ منگلا باید برقصن بزارن٬ اینجوری اصن حال نمیده٬ نمیخوام خب٬ حالا اگه شام میرفتیم هتل هما باز یه چیزی٬ میگن بریم پیتزا نمیدونم چی چی٬ بی سلیقه ها٬ حالا فردا میرم کادو بهش میدم٬ بیرون بدون مریم و سمانه اصن حال نمیده٬ سری مینا اینا یه جورین٬ راستی شام چی بخورم٬ فک کن مثه دیشب باید یه بطری آب معدنی بخورم تا ساعت ۱ بشه خوابم ببره...

 

 


چهارشنبه 28 تیر 1385
۶

...

شهر قصه: دیگه این دل واسه ما دل نمیشه (2.2mg)



سه شنبه 27 تیر 1385

...

سرم خیلی درد میکنه٬ دو روزه یه نفر نیس یه لیوان چایی واسم دم کنه٬ امروزم که آب قطع بود٬ اگه من بمیرم تو این تنهایی و بی‌کسی هیچکی متوجه نمیشه که٬ اصن هیچکی نیس واسم اشک بریزه که٬ واسه همینم چون دوس ندارم تو تنهایی بمیرم فعلا دارم مقاومت میکنم٬ ولی این چایی رو نخورم از سردرد مطمئنن میمیرم دیگه٬ دیشبم تجربه خوبی بود٬ واسه اولین بار بود که مشهد تنهایی میموندم٬ هیچکی که اصن به یادم نبود٬ نامردا٬ فقط دیشب مامانم اینا و بعدشم سمانه زنگ زد خبرم رو گرفت و گفت مامانش اجازه نمیده وگرنه حتما میومد٬ اون روز که رفته بودیم بیرون٬ سنگ٬ کاغذ٬ قیچی٬ بازی کردیم قرار شد هرکی برنده شد بیاد خونه ما٬ سمانه برنده شد ولی مامانش از این حساساس٬ به هر حال جو مشهد با شمال خیلی فرق میکنه دیگه٬ تا ۱۲ که بیدار بودم٬ بعدشم چون سرم درد میکرد و حوصله نداشتم چایی درس کنم ترجیحا خوابیدم٬ خدا رو شکری فقط ۳ بار بیدار شدم٬ تازه رفتم یه چاقو ورداشتم گذاشتم بالا سرم که اگه یهو زلزله اومد قبل از اینکه خدا منو بکشه خودم خودم رو بکشممیخواستم این افتخار نصیب خودم بشه صبحم ۷:۳۰ بیدار شدم سریع رفتم کلاس٬ امروز تازه تو کلاس متوجه شدم که دوتا درسی که ورداشتم امتحانش تو یه روزه٬ حالا باید بشینم ببینم کدومش رو بیفتم بهتره٬ پدر سگا ٬گفتن درست رو حذف نمیکنیم٬ اگه بخوای فقط میتونی کلا انتخاب واحدت رو باطل کنی اصنم دیگه نمیتونی ترم تابستونه ور داری٬ یکی بیاد بریم چایی بخوریم من دارم میمیرم از سر درد٬ امشب دیگه فک کنم از سر درد نتونم بخوابم٬ تلوزیونم که چیزی نمیده٬ این سریاله نرگسم اصن دوس ندارم ببینم٬ کلی تمرینم دارم واسه فردا ولی خوب چون سرم درد میکنه بیخیالش میشم٬ امروز تمرین حل کردم دادم یه پسره از روم نوشت حالا فردا وظیفه اونه که حل کنه بده من از روش بنویسم٬ اصنم کلاسای مختلط رو گذاشتن واسه چی؟ یکی باید بدرد یکی دیگه بخوره دیگه٬ حالا تا آخر ترم دهنش رو سرویس میکنم٬ همش میگم یادته یه بار بهت تمرین دادم٬ حالا نوبت تو٬ جبران کن٬ تازه من هنوزم بعد ۳ سال ۱ دونه دفترم ندارم٬ اصن جزوه کامل ندارم٬ همه جزوهام کپیه٬ آخه یه بار که ترم ۲ بودم٬ سر کلاس ریاضی ۲ یه پسره اومد گفت دفترت رو بده٬ منم گفتم جزوم کامل نیس٬ هفته دیگه امتحانه باید بشینم کاملش کنم٬ گفت حالا بزار ببینم چقدش رو نداری٬ منم دفترم رو دادم دستش٬ بعد یهو نیگاه کرد گفت بههههههههههه چه خوش خطی٬ برق میخونی؟ گفتم آره(ربطش رو متوجه نشدما)٬ گفت دفترت رو بده ببرم٬ کره خر از این ترم بالایی ها بود میخواس خرم کنه جزوم رو بگیره دیگه بهم نده٬ گفتم نه٬ میخوام کاملش کنم٬ گفت حالا یه روز دستم باشه٬ منم بهش ندادم٬ آخرشم گفت خیلی خوش خطیا٬ منم گفتم مرسی٬ گفت جزوت رو بده من فتو بزنم بهت میدم٬ منم اصن گولش رو نخوردما٬ بهش ندادم٬ به زور میخواس جزوم رو بگیره٬ بعد از اونجایی که اگه جزوه کامل بنویسم دیگه مطمئنن رنگشم نمیبینم ترجیحا اصن دفتر با خودم حمل نمیکنم٬ چون از این جور پیشنهادا که بعدش تو دفترت شماره تلفن جا میمونه اصن خوشم نمیاد٬ میخواین پیشنهاد دوستی بدین خوب بگین فلانی بیا بریم بیرون ناهار٬ بیا بریم شام بیرون٬ دیگه این مسخره بازیا چیه؟ تازه یه گشنه رو از خطر مرگ حتمی نجات میدین٬ بعدشم درهای بهشت بروتون باز میشه تازشم اصن من به آب طالبی هم راضیم٬ حالا اول یکی بیاد بریم چایی بخوریم من نمیرم از سر درد٬ بعد یه فکری واسه ناهار شام میکنیم٬ تاز این استاد ورزشمون اینقد خانومه خوبیه٬ امروزم نیومد٬ از ۲ تا ۴ تو دانشگاه الاف بودم٬ اول که واسه تغییر کد که نشد٬ بعدشم واسه تربیت بدنی٬ بعدشم قرار ساعت ۱ با مینا یهو نمیدونم چی شد کنسل شد٬ ناهارم که فقط سیب خوردم و آب انبه و آب پرتغال٬ شام هم هیچی نیس بخورم٬ مشقامم که مونده٬ امتحانام که تو یه روزه٬ سرممم درد میکنه٬ فردا ساعت ۱۰ کلاس دارم٬ کارای حسابداریمم که دیگه خواهرم نیس انجام بده٬ تازه میخوام برم حموم میترسم٬ الانم که باز شب شده٬ تازه آب معدنیمونم تموم شده٬ فردا هم باید برم تو صف بانک و حسابداری٬ باز ناهار مجبورم ساندویچ بخورم٬ این همه کاره سخت٬ تازه یکی نیس واسم چایی درست کنه٬ من چیکار کنم آخه!!!!!!!....؟

 

 


دوشنبه 26 تیر 1385

...

امروز در خواب ناز ساعت ۸:۳۰ بودم٬ توجه کردین همه ساعتم دقیقاً٬ حالا بیخیال٬ ولی خدایی همینجوره٬ یهو مینا زنگ زد گفت من خواب موندم تو برو دانشگاه کلید این اتاقه رو که قراره توش وسیله ها رو بزاریم بگیر٬ حالا خوبه بعد از ۶۹ بار زنگ زدن من گوشی رو گرفتما٬ اصن توجه نمیکنه که ممکنه منم خواب میبوده باشم٬ منم تا اومدم بخودم بیام بفهمم قضیه چیه ساعت یکمی زیاد از ۹ بگذشته بود٬ رفتم دانشگاه دیدم مینا جلو گروه واستاده٬ کلاسه هم نزدیکه گروه٬ حالا بماند کلید گرفتن٬ مینا رف جایی کار داشت منم داشتم واسه خودم خوشحال تو سالن راه میرفتم٬ یهو اون نگهبانه بود که تو اون وبلاگه گفتم به مانتوم گیر داده بود کلی گریه کردم گفت برو فقط گریه نکن با یه آقایه که هم سبیلش گنده هم شکمش گنده هم مسوول چاپخونه دانشگاس از تو اتاق چاپخونه اومدن بیرون٬ منم در مقابل عمل انجام شده بودم٬ گفتم به رو خودم نیارم٬ رد بشم٬ بعد اون آقاهه که شکمش گندس٬ با خنده به نگهبانه گفت چرا با این چیزی نمیگی موهاش بیرونه؟هان!! من میگم چرا شر درس میکنی آقا٬ من که دارم موهام رو میدم تو٬ میگه آره تا نگهبان دیدی موهات رو دادی تو٬ میگم خوب موهام کوتاس تو هم بدم میاد بیرون٬ حالا نگهبانه هیچی نمیگه ها٬ میگه رفتی موهات رو کوتاه کردی بعد تیز تیزش کردی خودش میاد بیرون٬ تو که اصن درس نکردی بیاد بیرون٬ میگم این دانشگاه مشهد اینقد چرا گیر میده اصنم؟ من اینجوری برم گرگان بهم میگن تو چقد عمله شدی٬ تازه من اینجا خیلی رعایت میکنم٬ بعد آقاهه شکم گنده میگه ما رو نخندون٬ تو الان مثلا رعایت کردی اینطوری میای دانشگاه؟ میگم آره٬ بعد میگه اونجا چهجوری میرن دانشگاه؟ منم گفتم مانتوهاشون تا اینجاس٬ تازه شلوار کوتاه با ص ث س ندل بدون جوراب میان دانشگاه٬ بعد اون آقاهه کره خر پدر سگ میگه ایول پس انتقالی میگیرم از ترم بعد میرم گرگان٬ بعد نگهبانه هم گفت گرگانیا خیلی باکلاسن٬ ولی اینجا تو مشهد خیلی گیر میدن٬ تازه محیط اونجا با اینجا خیلی فرق داره٬ بعدشم کلی از گرگانیا تعریف کرد٬ منم تشکر کردم٬ خدایی اگه گیر میداد کارتم رو بگیره دیگه حوصله گریه زاری نداشتما٬ شانس آوردن٬ وگرنه خودم رو آماده کرده بودم مغلطه درس کنم٬ خداحافظی کردم داشتم میرفتم دیدم مینا و مهسا اومدن میگن چی شده؟ مثلا میخواستم بیان از من دفاع کنن٬ میگم هیچی بریم کلی خندوندمشون نفهمیدن واسه چی صدام کردن٬ بعدشم ساعت ۱۰ بود دیگه باید میرفتم سره کلاس٬ این استاده اومد دید ۷ نفر به تعداد بچه ها اضافه شده٬ و از اونجایی که ۷ مقدسه هر چی دیروز چی بود؟ همون دیگه٬ آها٬ هر چی دیروز٬ ز ذ ظ ض ر زده بود تکرار کرد٬ وای٬ خاک بر سرم یه تمرین داد گفت فردا حل کنین بیارین٬ اصن فراموش کردما٬ الا یهو یادم اومد چی ز ذ ظ ض ر زده بود٬ هیچی دیگه صحبتای دیروزش رو تو ۱ ساعت خلاصه کرد دیگه داش اشک من یکی رو در میاوردبعدشم نیم ساعت درس داد٬ بعد کلاسام باز رفتیم تو اون کلاسه یکم با مینا اینا ایندفه خودمون ذ ز ظ ض ر زدیم٬ تا ساعت ۱ یه سری تقسیم کار کردیم٬ چون من فردا از ۸ تا ۱۲ کلاس دارم٬ قرار شد فردا ساعت ۱ بشینیم دیگه کم کم اساسی کار رو شروع کنیم٬ بعدشم اینکه خواهرم امشب میره خونمون٬ من تنهام٬ اون جن و پری و لولو و دیو و اژدها ۷ سرتون رو تو کمد قایم کنین تو رو خدا٬ یه وقت نیان من رو بترسوننا٬ من اصن جنبش رو ندارما٬ جدی میگم٬ یهو دیدین از ترس خودکشی کردم٬ تو رو خدا گولشون بزنین بخوابونینشون٬ من آدم بیجنبه و ترسویی هستم٬ تا ۵شنبه که مارال بیاد تنهام٬ هوا من رو داشته باشین..خواهشن...

در ضمن همه اون دخترایی که دوس پسر دارن امروز هدیه میگیرن کوفتشون بشه..

 

 


یکشنبه 25 تیر 1385
۳

...

اینم از امروز٬ خودت رو بکش ساعت ۸ برسی مشهد٬ بعد چون خودت رو کشتی دیگه نمیتونی کلاس ساعت ۸ رو بری٬ خدایی حال کردم نرم٬ کلاس ۱۰ تا ۱۲ رو رفتم ماشاا... چه فکی داره این استاده٬ ۱:۴۰ دقیقه ز ظ ذ ض ر زد٬ دریغ از ۲ کلمه درس٬ باز درس میداد میگفتیم درس داده٬ همش همون دیگه ذ ز ظ ض ر زد٬ بعدشم با مینا اومدیم خونه برنامهاومون رو هماهنگ کردیم که از فردا بشینیم رو اون رباته کار کنیمکسی چیزی گف٬ ۴ تا ۶ ورزش داشتم تو خواب جد و آبادم رو بردم زیر سوال که چرا ورزش ورداشتم٬ نیگاه کردم دیدم ساعت ۳:۲۵ گفتم بخوابم تا ساعت ۳:۵۰ بعد میرم به استاده بلیط نشون میدم میگم من تازه اومدم خسته ام٬ تو رو خدا امروز بزار برم٬ اذیت نکن٬ خودم رو میکشما٬ همینجوری تو خواب داشتم برنامه میچیدم واسه کلاس نرفتن و تهدید استاده و چمیدونم وقت تلف کردن شاید خوابم ببره یهو زنگ زدن٬ خواهرم پا شد در رو باز کرد٬ دید سمانه و مریم اینان٬ میگم شما یهو میزن به سرتون؟میگن اومدیم موهات رو ببینیم٬ نه که من هر سری از گرگان میام موهام یه مدله اینا خوششون میاد٬ بعدشم نگو کلاسشون تشکیل نشده بود٬ فک کردن منم کلاس ندارم٬ گفتن بریم بیرون٬ ولی زهی خیال باطل٬ من که کلاس داشتم٬ گفتم بشینین من برم یه حاضر بزنم سریع میام٬ اونام گفتن نه٬ ماهم میایم میشینیم تو ماشین تا تو بیای٬ خلاصه این خانوم معلممون خیلی خوبه٬ خودش اصن به مناسبت روز مادر گفته یه حالی بدم نیام٬ ماهم سریع پریدیم تو ماشین رفتیم سمانه بره آرایشگاه بعد تو آرایشگاه خانومه میخواس خرم کنه٬ میگفت مدل موهات خیلی جالبه٬ بیا واست یه چن تیکه مش کنم خوشگل میشه٬ بعدشم همش از مشایی که تا حالا کرده بود و مدل و رنگ موهام تعریف میکرد٬ ولی من گولش رو نخوردم که٬ سمانه هم گفت این فقط گرگان میره آرایشگاه٬ در ضمن مامانم جرم میده٬ البته این رو من تو دلم گفتم٬ بعدشم رفتیم مریم شال بخره٬ ولی نخرید و هیچ شیطنتی هم نکردیم مثه آدم اومدیم خونه. بعدشم اصنم هیچی نخوردیم٬ همین دیگه٬ اینم از امروز٬ انتظار اتفاق دیگه ای که نداشتین؟ داشتین؟ خوب اگه داشتین بگین فردا سعی میکنم دقیقا همون اتفاقی بیفته که انتظار داشتین.آهان..دوستانی که میخواستن ببینم شام چی داریم٬ باید زنگ بزنیم ببینم این رستورانه چی داره...

 


شنبه 24 تیر 1385
۲

...

امروز قرار بود من سر کلاس باشما٬ ولی من زرنگ تر از اون موشه هستم که دم به تله میده٬ خواهرم به خاطر پروژش مجبور شد بمونه مشهد٬ گفتم امروزه رو بره سر کلاس یه حاضر به جا من بزنه فردا میام٬ چن روز پیش یه آگهی داده بودم یکی بیاد بریم کافی شاپ آب طالبی بخوریم هیچکی جواب مثبت نداد که٬ منم تنهایی رفتم بستنی خوردم٬ دله همتونم بسوزه اصن موندم که برم کافی شاپ٬ تازه یه عالمه شکلات و آدامس اُربیت هم گرفتم٬ نمیدونم این چه ص س ث یقه ایه من همه آدامسا و شکلاتام رو باید از اینجا بگیرم٬ اصن حال نمیکنم مشهد چیزی بخرم٬ تازه آرایشگاهم فقط اینجا میرم٬ هر جور با خودم صحبت میکنم راضی نمیشم مشهد برم خرید٬ الانم میخواستم برم آرایشگاه دوباره موهام رو به قول اون پسره بزنم به شارژ٬ ولی آرایشگره ۶ تا عروس داشت٬ گفت وقت ندارم٬ منمگفتم کوتاهه فقط باید مرتبش کنی٬ گفت باشه بیا٬ حالا هر بار که میام گرگان میرم پیشه اینا٬ اگه وقت نمیداد که چهارشنبه سوری راه مینداختم٬ دیروزم مامانم اینا رفتن تهران واسه چشم داداشم٬ دختر داییامم اومدن اینجا٬ بعد ناهار و شام که میخوردیم میگفتم حاتمه جون پاشو کمک کن٬ بعد خودم و شری نیگاش میکردیم٬حاتمه میگفت الان ظرفا خود به خود جم میشن دیگه٬  بعد میشستیم حاتمه کار میکرد٬ میگه چه جالب همه چی خود به خود جم میشه٬ میگم آره خیلی جالبه٬ سالی یه بار میای خونه عمت میخوای کارم نکنی٬ من که اینجا مهمونم فردا میخوام برم٬ شری هم از فردا که من برم باید کارا خونه رو انجام بده٬ ظرفا شامم یه عالمه بود٬ همه رو حاتمه ش س ص ث ت٬ غزاله هم بهش گفت حالا جایزت اینه که بری تو کوچه بِدو٬ بِدو کنی٬ این دختر داییام همونایی هستن که اونشب عاطفه رو با لولو در انداختنا٬ منم کیک پختم٬ به قول داداشم بجز کیک پختن دیگه چه کار بلدی٬ خدایی همین کیک پختن از هر کاری راحت تره٬ تازه بعدش میشینی جلو فر همش منتظری زودتر دُرس شه٬  بعدشم میگی من این همه کیک پختم٬ خسته ام٬ در ضمن تنبل خودتونین٬ امروزم حوصله نداشتم برم این دانشگاهه٬ آخه دوره٬ بابامم نبود٬ به پسره همسایمون گفتم من دارم میرم مشهد٬ گفت پس رسیدی زنگ بزن٬ من برم پیگیری کنم٬ ایشاا... قبول کنن ولی این نفهمه من مشروط شدم٬ چن روز پیشم عروسی دختر عمه عاطفه بود٬ رفتیم رستوران٬ موقع شام پسره صاحب هتل اومد ببینه چیزی کم و کسر نباشه و گارسوناشون میزارو مرتب بچینن٬ من اول حواسم نبود٬ بعد یهو برگشتم دیدم بهههههههههههههههههههههههه عجب لعبتی٬ حیف این از دست بره٬ پسر خالم رو صدا کردم میگه شماره من رو داری٬ موبایل در آورده میگه نه بگو سیو کنم٬ میگم نه خره برو بده به این پسره٬ بهم گفت دهنت رو ببند٬ هرحرفی از دهنت در میاد که نباید بگی٬ هنوز عقلت رشد نکرده٬ خاک بر سرش٬ حالا من بمونم رو دست بابا ننم دودش تو چشم همه فامیل میره نمیفهمه که...پسر خاله خنگ. این عاطفه هم حلال زاده بودا٬ اومد٬ منم برم٬ آرایشگره گف ساعت ۶ بیا٬ تازه بعدشم اومدم باید وسیله هام رو جمع کنم٬ آخه ساعت ۹ بلیط دارم٬ تازه فردا صبح از ۸ تا ۱۲ کلاس دارم.فعلا قربونم برین٬ تا فردا شب که برسم مشهد.

 

 


پنجشنبه 22 تیر 1385
۱

...

این عاطفه کثافت( توجه کنید کثافت اصن فحش نیستا) پَس ِ همه چی من رو نمیدونم از کجا داره٬ منم زدم همه چی رو حذف کردم٬ چون اصن با این کارش که یواشکی میره سرکشی میکنه حال نمیکنم٬ بیخیال ولی این کثافت حقش بودا٬ گفته بودم قراره بیام شمال از ترم بعد مهمون بشم٬ امروز میخواستم برم بپرسم اگه مشروط بشم قبولم میکنن یا نه٬ بعد این پسر همسایمون مدیر گروه رشته معماریاس٬ زنگ زدم بهش ببینم ساختمون اداریشون امروز تا ساعت چن هستن٬ گفت نمیخواد امروز بری باش من شنبه یه شنبه میام دنبالت با هم بریم٬ منم با این رودربایستی دارم شدیداً٬ خودش از این بچه درسخونا بود که رتبش شد ۳۲۵ بعد کارشناسیش رو  ۷ ترمه از دانشگاه شیراز گرفت٬ ارشدشم از دانشگاه بابلسر گرفته٬ بعدشم که دوسال پیش که دانشجو ارشد بود بعنوان مدیر گروه رشته معماری انتخاب شد٬ منم اون اولش زرنگ بودم به خدا٬ دانشگاه که قبول شدم رتبم شد ۲ ٬ ترازمم شده بود ۷۴۳۴  ٬ به خدا راست میگم ولی چون از مشهد بدم میاد تنبل شدم٬ تموم اوقات یا میخوابم یا تلویزیون نیگاه میکنم٬ سر کلاسا هم نمیرم٬  ولی خداجون قول میدم از این ترم اگه قبول کنن بیام شمال حتما معدلم بشه ۱۸ اینا٬ قول میدم نیگاه قول دادم٬ حالا جناب مهندس بهم گفته چن واحد میخوای بر داری منم گفتم ۲۴واحد بعد بیاد ببینه یهو شد ۱۴ واحد کلی آبروم میره٬ داداشمم سلام میرسونه فک میکنه من دارم چت میکنم٬ یکی بیاد با این بدبختی من بسوزه من از الان دارم خجالت میکشم اگه بفهمه مشروط شدم٬ فقط خوبیش اینه که من شنبه باید برگردم مشهد نیستم باهاش برم وگرنه پدر من رو میسوزوند میفهمید مشروط شدم٬ فَک هم که داره واسه نصیحت کردن٬ این بابا بزرگمم دهن مامانم رو سرویس کرده٬ ساعت ۷ صبح زنگ میزنه مامانم بره پیششون٬ بعد ساعت ۱۱ که زنگ میزنیم مامانم بیاد خونه٬ بابا بزرگم میگه چه خبره هی زنگ میزنین اینجا٬ حالا خودش از ساعت ۷ تا ۷:۳۰ که مامان داره صبحونه ما رو آماده میکنه ۱۵۶ بار زنگ میزنه٬ الانم مامانم پاش درد میکنه نمیتونه راه بره٬ امروز نرفته٬ به بابا بزرگم میگیم از رستوران غذا بگیرین میگه نمیگم که بیاد اینجا غذا درس کنه میگم بیاد خبر مارو بگیره٬ حالا فقط مامان من باید بره ها٬ بیچاره هرجا زنگ میزنه مییچوننش فقط مامان من به حرفش گوش میده هر روز میره پیششون٬ خبر نداره من اومدم یعنی من بیشعور شمارش رو میبینم ور نمیدارم٬ تازه صدا من و شری مثه همه٬ یه موقع میاد پشت خط من گوشی رو ور دارم فک میکنه شریه٬  چون بفهمه من اومدم گیر میده هر روز برم پیششون٬ حالا فردا شب قبل رفتنم میرم یه سر خونشون٬ خوب حالا بپرم رو کدوم شاخه؟؟ آهان٬ دیشب عروسی پسر عموم بود٬ بعد شبش که اومدیم خونه ساعت ۲ بود ٬  محمدرضا هم موند خونه ما٬ عروسیا شمال که میدونید چه جوره؟ قابل توجه اونایی که نمیدونن میخوان به اطلاعات عمومیشون اضافه بشه٬ شام رو میریم هتل میخوریم٬ اگه باغ بگیرن که میز میچینن تو همون باغ شام رو از هتل میگیرن میارن میخوریم٬ داداش منم که از اول اون وسطه٬ همه هم میخوان فقط با داداش من برقصن٬ همش میگن احمد جون بیا با هم برقصیم٬ داداشمم که خوب دل همه رو میشکونه٬ فقط با شری میرقصه٬ منم که اصن نمیرقصم٬ چون من یکم که شام بخورم دیگه نمیتونم تکون بخورم٬ بعد تکون دادن ۴۷ کیلو پوست و استخونم که میدونین چقد سخته اونم واسه من که تحرک واسم سَمه٬  در ضمن چون شری و احمد و حاتمه خیلی خوشگل میرقصن من همون نرقصم بهتره٬ حالا اینا رو بیخیال٬ دیشب از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۱ هیچ مشکلی نبود٬ ولی دیگه اون آخراش سیما آب شد٬ چون رقص نورش زیاد بود٬ سیم اضافی هم نداشتن دیگه همه سوار ماشین شدن رفتن ناهار خوران از اونجا هم عروس دوماد رو بردن خونشون٬ همه چی یه طرف این ناهارخوران رفتن یه طرف٬ چون همه میخوان بپیچن جلو ماشین عروس راه و ببندن از دوماد پول بگیرن بعد راه و باز کنن٬ دیشب که هیچکی  اینکارو نکرد٬ ولی واسه عروسی خواهرم کلی از دومادمون اینجوری پول گرفتیم٬ تازه ساعت ۲:۳۰  بود خونه خواهرم اینا تو یه شهرکه داشتیم میرفتیم خونشون دوست داداشم پیچید جلو ماشین دوماد٬ بعد ۵۸ نفر آدم در ماشینا رو باز کردن همه هم یه آهنگ گذاشتن یه نیم ساعت وسط شهرک یه بزن و بکوبی بود٬ چه حالی داد خدایی٬ پول شام دو شب رو از داماد گرفتیم بعد راه و باز کردیم٬ بعد آخر شبم که اومدیم خونه خودمون٬ داداشم یهو آینه بغل ماشین رو زد به در یه ۶۰ تومان پول رقصش رو داد بابت آینه ماشین٬ در ضمن هیچکی تو فامیل ما هیچ نوشیدنی الکلی نمیخوره٬ همه نخورده مستن٬ خوبی عروسیای ما اینه که هیچکی مست نیس٬ خوب این از این٬ دیشب با محمد رضا و شری کلی اذیت کردیم خندیدیم٬ بعدش اینکه دوستم صبح زنگ زده میگه روحیت چه جوره؟ میگم بدک نیس٬ میگه پس بیام خونتون دلم گرفته کلی حرف دارم باهات بزنم٬ یکم درد دل کنم٬  فک کنم میخواد بیاد حسابی برینه تو روحیه من.خوب دیگه زیادی پریدم خسته شدم٬ در ضمن داداشم هنوز سلام میرسونه.

 

 


10812


Powered by BlogSky.com

moghadam.s@gmail.com