...
چیزی که بعضی وقتها حجمش تو گلوم به حداکثر میرسه و نفس هام رو به شمارش میاندازد از جنس کلمه نیست. حس مطلق است و بعضی وقتها آنقدر بین این دو فاصله میبینم که نوشتن برایم غیر ممکن میشود. این فاصله همیشه بوده است در نزدیکترین روابطم٬ در تمام نوشته هایم و در روزهایم.
من از هر موجودیت جدیدی میترسم. ارزش گذاری میکنم و بعد دنبال چیزی میگردم که در چارچوب ارزشیم جاشود. این تاسف آور است که آدم به جای اینکه دوستانش را از روی حس نگاهشان انتخاب کند از روی فیلم هایی که دیده اند شناساییشان کند. این بزدلانه ترین روش زندگی است!
احساسات من انقدر غلیظند که کوچکترین موج ها روی گیرنده هایم تاثیر میگذارند. زود تحت تاثیر قرار میگیرم . ساده ترین مسائل معضلات زندگیم می شوند و فقط کافیست تا هوای خیس خنک روی صورتم حس کنم و عاشق زندگی شوم. من به فرداهای دوردست برای ادامه ی زندگیم احتیاج ندارم. بین باورهای من و رفتارهایم هم هنوز انقدر تناقض وجود دارد که بعضی وقت ها دو تا میشوم.
دیگه اینکه یه چیزی گوشه گلوم گیر کرده که میخوام به یکی بگم. ولی به هیچکی جرأت نکردم بگم. دلم نمیخواد به کسی حرفام و رویاهام و فکرام رو بگم که برگرده بگه فکر مزخرف میکنی ، یا بگه که تو دیوونهای، یا خنگی، یا مریضی، یا هر حرف مزخرف دیگهای که بدم میاد از همشون.
نمیخوام کسی من واقعی رو بشناسه و بهم بگه تو دیوونهای? موقع نوشتن میترسم٬ میترسم یه چیزی بنویسم بعد بیاین بگین دیوونهای? یا بشینم قصه بگم بگین خُل شدی باز? من عاشق تناقضامم٬ عاشق فکرامم٬ رویاهام رو دوس دارم٬ دوس ندارم کسی واردشون بشه و بهم بخنده. میخواستم اینجا قصه بگم٬ رویاهام رو بنویسم٬ ولی میترسم فکرام رو لخت کنم. از این به بعد اینجا فقط روزمرگیام رو مینویسم٬ قصه هامم باشه واسه یه جا دیگه.ببخشید اگه بعضی جاها کامنت دونی رو میبستم٬ چون فقط خودم میفهمم منظورم چی بوده...
|