ما راویان قصه های رفته از یادیم...

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 31 مرداد 1385

...

عیدتون مبارک..

جای عیدی رو فعلا خالی میذارم تا مهمون بیاد بعد عیدی رو همون موقع میدم..باشه!..


دوشنبه 30 مرداد 1385

...

دل

دل دیوونه


دوشنبه 30 مرداد 1385

...

 قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب ...


سه شنبه 24 مرداد 1385

...

امروز ساعت ۱ بعدالظهر حرکت میکنیم٬ یعنی تموم بچه های شرکت کننده در همایش استان خراسان از مشهد حرکت میکنن٬ حالا منم فردا ساعت ۴ امتحان پایان ترم ورزش دارم٬ یه نامه از باشگاه گرفتم چون سرپرست تیم منم حتما باید برم٬ معلممونم یه چیزه گهیه٬ از ۱ شنبه هفته قبل بهش گفتم تیچر بیا امتحان من رو بگیر من نیستم٬ لج کرد گفت نه٬ حالا نمیدونم میندازتم یا نه٬ اگه شعورش بکشه که نامه دادم به همکارش بده بهش٬ اگه هم نخواد لجبازی کنه برگشتم دوباره ازم امتحان میگیره٬ الانم چون تازه دیروز بهمون گفتنم نه٬ خودمون پیگیری کردیم متوجه شدیم که امروز ساعت ۱ حرکته٬ یه چنتا کار داریم که باید تا ساعت ۱۲ امروز همه رو انجام بدیم٬ منم ۲ شبه نخوابیدم از سر دردم دارم میمیرم٬ هیچی هم خوبش نمیکنه٬ عادتم ندارم وقتی سرم درد میگیره قرص بخورم٬ کافیه یکم بخوام تکونش بدم اونوقته که جد و آبادم میاد جلو چشمم٬ شکمم همش گشنشه٬ هرچی باهاش صحبت میکنم که بابا بیخیال٬ وقتت رو واسه چیزای خوب نیگه دار واسه غذا حرومش نکن نمیشه که٬ یعنی قبول نمیکنه٬ تو اتوبوسم عادت ندارم بخوابم٬ ولی اینقد ناجور سرم درد میکنه همینکه نیشستم تو ماشین میخوابم٬ حالا وقت واسه شناسایی افراد هست:دی.

تو کلاس ورزشمون همه اسمه من رو بلدن٬ ولی من اسم هیچکی رو نمیدونم٬ یه جوریم دوس ندارم اسم کسی رو بپرسم٬  اونا اسم میپرسن ولی من فک میکنم زشته اسم بپرسم٬ یعنی خجالت میکشیدم٬ یه دختره هم اومد شمارش رو داد به من گفت دوس دارم بعد کلاسا هم باهم دوس باشیم٬ خیلی خوبه که بیشتر باهم آشنا بشیم٬ ولی من اسمش رو نمیدونستم٬ شمارش رو گرفتم٬ بعد تو زمین که بازی میکردیم٬ اینقد دوتایی همش کرم میریزیم همه ما رو میشناسن٬ یکی از بچه ها صدامون کرد متوجه شدم اسمش رویاست٬ ما دوتا همش باهم بازی میکنیم٬ بعد توپمون که خوب نباشه همش میریم کمین وامیستیم توپ بچه های دیگه که از دستشون میفته رو میگیریم میریم جلو تیچرمون وامیستیم اونام جرات نمیکنن بیان توپ رو بگیرن از ما٬ بعضیام که عمدا توپشون رو میندازن تو سر و صورت ما٬ ماهم توپشون رو شوت میکنیم هزار متر اونورتر اینقدم که الکی واسه همین مسخره بازیهامون میخندیم همه فک میکنن چیزی خوردیم٬ ورزشمون خوبه با اینکه تحرکش زیاده ولی خوب چون دوتایی مسخره بازیهامون زیاده خیلی میخندیم هیچکی جرات نمیکنه به ما نزدیک بشه چون باید توپش رو بره از تو سالن بغلی بیاره٬ یکی دیگه هم هس رشتش ماماییه٬ اونم خیلی دختر خوبیه هیکلشم فک کنم ۳برابر  من باشه٬ بعد با اون هیکلش میخواد به زور توپ خوبه رو از من بگیره با اونم خیلی حال میکنم٬ همه بچه ها کلا خوبن٬ سر این توپا خیلی میخندیم٬ همه اول از مدل موهام خوششون اومد٬ خوبه خدا این موهارو داد به من٬ بعد میومدن مدل موهام رو میپرسیدن بعدشم اسمم رو حالا ربطش رو نمیدونم بعدشم از مسخرگیام خوششون اومد.

خیلی خسته ام دیشب تا ۲ بیدار بودم الانم ۴ بیدار شدم٬ ساعت ۸ باید پژوهش سرا باشیم واسه آخرین تست٬ بعدشم باید بریم دانشگاه از مدیر گرومون منبع تغذیه بگیریم٬ اونم چون در جریان کار نبوده٬ یعنی ما تو گروه خودمون لو ندادیم٬ رفتیم پیش رئیس دانشگاه نامه گرفتیم ولی مدیر گرومون رو در جریان نذاشتیم٬ حالا باید ۳ ساعت واسش توضیح بدی که چکار کردیم تا حالا٬ بعدشم باید بریم باشگاه درخواست بدیم واسه هزینه هایی که کردیم٬ بعدشم وسیله هام رو ریختم وسط اتاق یکی نیس جمشون کنه٬ واییییییییییییییی ساعت داره ۶ میشه٬ برم حموم شاید خستگیم از بین بره٬ داداشمم فک کنم امروز بیاد مشهد٬ زنگ زده میگه کجا میخوای فرار کنی٬ حالا من خودم همش غصمه ها٬ هزار بار زنگ زدم ببینم دقیق کی میان٬ ولی این باشگاه اطلاع رسانیش ضعیف بود فک میکردیم چهار شنبه حرکته همه برنامه ریزیامونم واسه چهارشنبه بود٬ حالا هر کاری کنم بازم یه روز عقبم٬ من برم که کلی کار دارم.

 

 


سه شنبه 24 مرداد 1385

...

چیزی که بعضی وقتها حجمش تو گلوم به حداکثر میرسه و نفس هام رو به شمارش می‌اندازد از جنس کلمه نیست. حس مطلق است و بعضی وقتها آنقدر بین این دو فاصله میبینم که نوشتن برایم غیر ممکن می‌شود. این فاصله همیشه بوده است در نزدیکترین روابطم٬ در تمام نوشته هایم و در روزهایم.

 من از هر موجودیت جدیدی میترسم. ارزش گذاری میکنم و بعد دنبال چیزی میگردم که در چارچوب ارزشیم جاشود. این تاسف آور است که آدم به جای اینکه دوستانش را از روی حس نگاهشان انتخاب کند از روی فیلم هایی که دیده اند شناسایی‌شان کند. این بزدلانه ترین روش زندگی است!

احساسات من انقدر غلیظند که کوچکترین موج ها روی گیرنده هایم تاثیر میگذارند. زود تحت تاثیر قرار میگیرم . ساده ترین مسائل معضلات زندگیم می شوند و فقط کافیست تا هوای خیس خنک روی صورتم حس کنم و عاشق زندگی شوم. من به فرداهای دوردست برای ادامه ی زندگیم احتیاج ندارم. بین باورهای من و رفتارهایم هم هنوز انقدر تناقض وجود دارد که بعضی وقت ها دو تا میشوم.

دیگه اینکه یه چیزی گوشه گلوم گیر کرده که میخوام به یکی بگم. ولی به هیچ‌کی جرأت نکردم بگم.
دلم نمیخواد به کسی حرفام و رویاهام و فکرام رو بگم که برگرده بگه فکر مزخرف میکنی ، یا بگه که تو دیوونه‌ای، یا خنگی، یا مریضی، یا هر حرف مزخرف دیگه‌ای که بدم میاد از همشون.

نمیخوام کسی من واقعی رو بشناسه و بهم بگه تو دیوونه‌ای? موقع نوشتن میترسم٬ میترسم یه چیزی بنویسم بعد بیاین بگین دیوونه‌ای? یا بشینم قصه بگم بگین خُل شدی باز? من عاشق تناقضامم٬ عاشق فکرامم٬ رویاهام رو دوس دارم٬ دوس ندارم کسی واردشون بشه و بهم بخنده. میخواستم اینجا قصه بگم٬ رویاهام رو بنویسم٬ ولی میترسم فکرام رو لخت کنم. از این به بعد اینجا فقط روزمرگیام رو مینویسم٬ قصه هامم باشه واسه یه جا دیگه.ببخشید اگه بعضی جاها کامنت دونی رو میبستم٬ چون فقط خودم میفهمم منظورم چی بوده...


 


یکشنبه 22 مرداد 1385

...

من یکم دیگه فک کنم خل میشم میشینم گریه میکنم.

 

 


   1      2      3      4    >>
6540


Powered by BlogSky.com

moghadam.s@gmail.com