ما راویان قصه های رفته از یادیم...

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 17 آذر 1385

...

 این وبلاگ دیگه نظر خواهی نداره٬ اون پایین آی دی و ایمیلم رو مینویسم بعد هرکی هرچی فحش دوس داشت میتونه بده هیچ کی هم به جز خودم نمیفهمه که چقد بی ادبین٬ اینم یه مدل نظرخواهیه دیگه٬ هرکی هم با یاهو مسنجر حال نمیکنه میتونه میل بزنه٬ حالا یه مدت نظرخواهیه اینجوری رو هم تمرین کنین٬ باشد که جملگی رستگار شویمD:


پنجشنبه 16 آذر 1385

...

دور تا دور دانشگاهمون کوهه٬ از این کوها که روش پر درخته٬ روی اولین کوه که از کنارش رد میشیم یه آبشار خیلی قشنگ هست٬ بعد صبحا همیشه یه عالمه ابر پایین کوه٬ تو دانشگاهمونه٬ بعد همه جا سفیده٬ آخه میدونی ابرا میان سجده میکنن٬ بعد که ما میریم دانشگاه از ما فرار میکنن میرن رو کوه ها٬ آخه ابرا خیلی خجالتین٬ بعد ظهر که میشه دانشگاه رو آب و جارو میکنن تا شب که ما میایم خونه هامون اونا دوباره بیان پایین که سجده کنن تا فردا صبحش که ما میریم دانشگاه.


پنجشنبه 16 آذر 1385

...

گفته بودم دوشنبه ها تا ساعت ۷ شب کلاس دارم٬ بعد یه بار که هوا سرد بود٬ سرد که میگم یعنی خیلی سرد٬ سرویسم نبود من رفتم رو یه سنگی نشستم٬ بعد باد هم میومد٬ تو دلم همش دعا میکردم سرویس نیاد٬ دوس داشتم ببینم آخرش چی میشه؟ بعد یکم که گذشت مثلن بیست دقیقه یهو سرویس اومد٬ بعد من ندیدم آخرش چی شد که!

 


چهارشنبه 15 آذر 1385

...

خدا هم خداهای قدیم؛
قدیما واسه هر چیزی یه خدایی بود٬ بعد هر خدایی مخصوصه یه کاری بود٬ همینه دیگه وقتی فقط یه خدا میزارن واسه همه چیز خب خداهه بعضی کاراش رو فراموش میکنه دیگه٬ دهه!


چهارشنبه 15 آذر 1385

...

من خیلی فکر میکنم٬ بعد همینجوری که با خودم فکر میکنم با تو هم صحبت میکنم٬ نمیبینمتا ولی خب٬ حس میکنمت٬ شب شفافتر میشی٬ بعد همینجوری که باهات حرف میزنم گریه میکنم٬ نه از این گریه ها که بری یه گوشه بشینی گریه کنی ها نه٬ از این گریه ها که وقتی حرف میزنی اشکتم میاد٬ بعد همینجوری که باهات حرف میزنم یه جاهایی وسطاش دلم واسه خودم میسوخت بیشتر گریه میکردم٬ نمیدونم چرا این معجزه زگیل کردن آدما رو به همه پیغمبرا یاد ندادی:-S


چهارشنبه 15 آذر 1385

...

از وقتی با شری سرسنگین شدم حتی یه بارم تو چشماش نیگاه نکردم.


   1      2    >>
6535


Powered by BlogSky.com

moghadam.s@gmail.com