-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 مرداد 1385 19:56
... میدونی؟ تنهایی سخته٬ تنها شدن سخت تر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 مرداد 1385 22:49
... دیشب تا ساعت ۵:۴۵ صبح بیدار بودم٬ خدا قسمت کنه باعث و بانیش بره مکه!!!!! دیگه تا خوابم برد ساعت فک کنم ۶ اینا بود٬ خدا به این استادمون عمر با ع ظ ز ذ ض ت عطا کنه گفت کلاس ۸ تا ۱۰ رو نیاین٬ تا ساعت ۹ و اندی خوابیدم بعدشم میخواستم بیدار شم دیدم چشام باز نمیشه٬ ساعت ۱۰ هم کلاس داشتم معلممونم گفته بود بعد از من نیاین...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 مرداد 1385 14:54
... این مخابرات شورش رو در آورده ها٬ انگار نه انگار که ۲۰ روز پیش رفتیم فیشا رو کامل پرداخت کردیم٬ باز بدون اطلاع و هماهنگی قبلی زدن تلفن رو قطع کردن ٬ خوششون اومده٬ والا٬ امروز رفتیم فیشارو نشونشون دادیم گفتن اشتباه شده ٬ وصلش کردن٬ حالا اینا رو بیخیال٬ یه پسره تو دانشگامون هست نمیدونم چی میخونه٬ مسوول سایت بسیج٬ پدر...
-
۹
جمعه 30 تیر 1385 23:58
... امروز شدیداً احساس کردم باید برم حرم٬ درست موقع نماز مغرب و عشا رسیدم٬ تو حیاط نماز خوندیم٬ بعدشم زیارت نامه خوندن٬ که واقعا احساس خوبی بعد از مدتها بهم داد٬ یاد کلاس پنجمم افتادم٬ بهار که میشد میومدیم تو حیاط مدرسه نماز ظهر میخوندیم٬ وقتی میرم حرم خوبه٬ احساس خوبی داره٬ خیلی خوبه٬ فقط تنها چیزی که فراموش میکنم...
-
۸
جمعه 30 تیر 1385 05:22
...
-
۷
چهارشنبه 28 تیر 1385 20:31
... آخیش سرم خوب شد٬ هیچکی که به فکر من نیس ٬ دیگه جدی جدی داشتم میمردم از سر درد٬ سرم رو تکون میدادم قسمت چپ سرم و صورتم از درد بی حس میشد ٬ اول رفتم شیر گرم کردم یه قهوه غلیظ و تلخ خوردم به ثانیه نکشید سرم خوب شد٬ بعدشم چایی دم کردم همه قوری رو یه رنگ ریختم تو لیوان یه چایی حسابی زهرماری هم خوردم٬ فک کنم واسه ۶ روز...
-
۶
چهارشنبه 28 تیر 1385 08:14
... شهر قصه: دیگه این دل واسه ما دل نمیشه (2.2mg)
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 تیر 1385 19:43
... سرم خیلی درد میکنه٬ دو روزه یه نفر نیس یه لیوان چایی واسم دم کنه٬ امروزم که آب قطع بود٬ اگه من بمیرم تو این تنهایی و بیکسی هیچکی متوجه نمیشه که٬ اصن هیچکی نیس واسم اشک بریزه که٬ واسه همینم چون دوس ندارم تو تنهایی بمیرم فعلا دارم مقاومت میکنم ٬ ولی این چایی رو نخورم از سردرد مطمئنن میمیرم دیگه ٬ دیشبم تجربه خوبی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 تیر 1385 17:16
... امروز در خواب ناز ساعت ۸:۳۰ بودم٬ توجه کردین همه ساعتم دقیقاً٬ حالا بیخیال٬ ولی خدایی همینجوره٬ یهو مینا زنگ زد گفت من خواب موندم تو برو دانشگاه کلید این اتاقه رو که قراره توش وسیله ها رو بزاریم بگیر٬ حالا خوبه بعد از ۶۹ بار زنگ زدن من گوشی رو گرفتما ٬ اصن توجه نمیکنه که ممکنه منم خواب میبوده باشم ٬ منم تا اومدم...
-
۳
یکشنبه 25 تیر 1385 20:45
... اینم از امروز٬ خودت رو بکش ساعت ۸ برسی مشهد٬ بعد چون خودت رو کشتی دیگه نمیتونی کلاس ساعت ۸ رو بری٬ خدایی حال کردم نرم ٬ کلاس ۱۰ تا ۱۲ رو رفتم ماشاا... چه فکی داره این استاده٬ ۱:۴۰ دقیقه ز ظ ذ ض ر زد٬ دریغ از ۲ کلمه درس٬ باز درس میداد میگفتیم درس داده٬ همش همون دیگه ذ ز ظ ض ر زد٬ بعدشم با مینا اومدیم خونه...
-
۲
شنبه 24 تیر 1385 17:43
... امروز قرار بود من سر کلاس باشما٬ ولی من زرنگ تر از اون موشه هستم که دم به تله میده ٬ خواهرم به خاطر پروژش مجبور شد بمونه مشهد٬ گفتم امروزه رو بره سر کلاس یه حاضر به جا من بزنه فردا میام ٬ چن روز پیش یه آگهی داده بودم یکی بیاد بریم کافی شاپ آب طالبی بخوریم هیچکی جواب مثبت نداد که٬ منم تنهایی رفتم بستنی خوردم ٬ دله...
-
۱
پنجشنبه 22 تیر 1385 12:16
... این عاطفه کثافت( توجه کنید کثافت اصن فحش نیستا) پَس ِ همه چی من رو نمیدونم از کجا داره٬ منم زدم همه چی رو حذف کردم٬ چون اصن با این کارش که یواشکی میره سرکشی میکنه حال نمیکنم٬ بیخیال ولی این کثافت حقش بودا٬ گفته بودم قراره بیام شمال از ترم بعد مهمون بشم٬ امروز میخواستم برم بپرسم اگه مشروط بشم قبولم میکنن یا نه٬ بعد...