-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 مهر 1385 01:07
... اونموقع ها که خیلی وبلاگ نویسی مد شده بود من تازه میخواستم برم دانشگاه ولی خب هیچ اتفاق خاصی نبود که بخوام بنویسم٬ ترم اول ۲۰ واحدم ورداشته بودم٬ ترم دومم سرم خیلی شلوغ بود از یه طرف نصف ترم تو زمستون بود و روزا کوتاه و هوا سرد از یه طرف درسا سخت تر شده بودن٬ از دانشگاه که میومدم میخوابیدم تا فراداش نیم ساعت قبل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهر 1385 23:31
... بعضی وقتا فک کردن به مرگ میتونه لذت بخش باشه٬ وقتشه خیلی جدی تر به مرگ فک کنیم٬ خیلی٬ خیلی جدی تر.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 مهر 1385 22:58
... اونروز که رسیدیم مشهد صبحش من و مامان و بابا و داداشم و حمید پسر داییم ساعت ۱۰ حرکت کردیم٬ تو راه کلی خندیدیم٬ داداشم پاهاش دراز بود نمیتونس جمع و جورش کنه٬ یا پاش تو دهنه من بود یا سرش تو شکم حمید ٬ یا جفت پاهاش رو به هم گره میزد یا تو فرمون بود٬ حالا ماشینه ما سیاِلو میگیم دُرس بشین میگه کَمِری بخرین دست و پای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 شهریور 1385 22:11
... الان دوباره مشهدم..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 شهریور 1385 22:44
... هیچی به این قشنگی نمیشه ها٬ الان مثلا هوا گرم بود بعد ما داشتیم زیر کولر٬ روی کولر٬ کنار کولر٬ اونور کولر خلاصه همونجاهای کولر میخوابیدیم بعد یهو صدای شُر شُر بارونه٬ نَم نَم باونه ٬ همون دیگه اومد و شری طی یه عملیات چیچی والوقوع پرید تو حیاط لباسارو از رو بند ورداشت٬ بعد این بارونه چون خیلی یهویی بود یه عالمه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 شهریور 1385 12:49
... امروز فک کنم سه شنبه باشه٬ آره؟؟!!!من اون روز که رسیدم خونه جمعه بود احیاناً٬ بعد ساعت ۶ و اندی بود٬ بعد منم نگفته بودم میام٬ صبح که رسیدم خونه زنگ زدم٬ مامانم آیفون رو ورداشت٬ بعد گفت بله؟؟!!!بعد منم گفتم باز کن مامان٬ بعد مامانم در و باز کرد و بدو بدو اومد تو حیاط٬ بعد گفت چه بی خبر!! آخه امکان سیل بود جنگل٬ بعد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 شهریور 1385 16:29
... امشب ساعت ۹:۳۰ بلیط دارم٬ یه جوری بین رفتن و موندن موندم٬ به هر حال که این یه ترم رو باید برم٬ تنها چیزی که فک کنم شاید آزارم بده اینه که دلم واسه تنهایی هام تنگ میشه٬ همین٬دیگه هیچ چیز دیگه ای نیست که نبودنش بخواد آزارم بده٬ چن روز پیش ناهار رفته بودیم یه رستورانی توی معلم٬ بعد بالای هر میزش یه قفس قناری بود٬ از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 شهریور 1385 21:31
... میگن یه قرصایی هست وقتی می خوریشون آرومت می کنن وقتی می خوریشون آروم میشی اسمشون را هم گذاشتن آرام بخش آروم هم یعنی سرد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 شهریور 1385 12:07
... یه جوری شده برنامم٬ هیچ جوری نمیتونم نظم رو برقرار کنم٬ همش احساس میکنم عقبم٬ اون از اون مهمونایی که دُرس سه روز قبل از امتحانام اومدن٬ کل برنامم بهم ریخت٬ این از وضع خونه٬ مثلا قرار بود وسیله ها رو جم کنیم٬ بعد شری هم اومده بود کمک کنه٬ بعدش هر روز ناهار و شام بیرون بودیم٬ میومدیم خونه هم خسته بودیم کار نمیکردیم٬...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 شهریور 1385 17:30
... : D
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 مرداد 1385 08:44
... عیدتون مبارک.. جای عیدی رو فعلا خالی میذارم تا مهمون بیاد بعد عیدی رو همون موقع میدم..باشه!..
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 مرداد 1385 11:01
... دل دل دیوونه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 مرداد 1385 11:00
... قاصدک! در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو، دروغ که فریبی تو، فریب ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 مرداد 1385 05:49
... امروز ساعت ۱ بعدالظهر حرکت میکنیم٬ یعنی تموم بچه های شرکت کننده در همایش استان خراسان از مشهد حرکت میکنن٬ حالا منم فردا ساعت ۴ امتحان پایان ترم ورزش دارم٬ یه نامه از باشگاه گرفتم چون سرپرست تیم منم حتما باید برم٬ معلممونم یه چیزه گهیه٬ از ۱ شنبه هفته قبل بهش گفتم تیچر بیا امتحان من رو بگیر من نیستم٬ لج کرد گفت نه٬...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 مرداد 1385 02:19
... من یکم دیگه فک کنم خل میشم میشینم گریه میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 مرداد 1385 21:47
... این مارالم خل شده ها دیده شلوارام همه چاق شدن به جا اینکه اونا رو دعوا کنه رژیم بگیرن به من میگه غذا بخورم..
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 مرداد 1385 21:47
... در گیرو دار بودنم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 مرداد 1385 21:47
... شمارش معکوس
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 مرداد 1385 21:07
... بالاخره این روباته به مرحله اجرا رسید٬ همه چیزش خوب شده٬ مثه خلقت آدماس دیگه٬ حالا من که خدا نیستم موجود خلق کنم ولی اینم یه نوع خلقته دیگه٬الانم ما اینجوری همه کارش رو کردیم٬ همه چی رو سر جاش چسبوندیم٬ ازش عکس گرفتم هنوز نریختم رو سیستم٬ حالا عکسش رو میزارم٬ یه رباتم واسه مسابقات پارسال میساختیم٬ اونایی که این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 مرداد 1385 21:05
... یه قهوه سرد با یه نگاه سرد لطفاً.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 مرداد 1385 13:52
... قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوشخبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بیثمر میگردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری، نه ز دیار و دیاری، باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که ترا منتظرند قاصدک! در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک تجربههای همه تلخ با...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 مرداد 1385 09:39
... خواب دیدم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 مرداد 1385 08:15
... تقدیم به بابای خوبم و همه اونایی که دوستاشتنین نیستی لعنتی٬ نیستی٬ نیستی٬ نیستی. . . . حالا من اینا رو چیکارشون کنم:(
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 مرداد 1385 14:48
... خوب به سلامتی عملش تموم شدو بهوش اومد باز ۲ ماه دیگه یه عمل دیگه داره٬ زنگ زدم میگم بهتر شدی؟ میگه من هنوز ۱۰ دقیقه نیس که بهوش اومدم چی جوری بهترم بشم؟ !!آیا؟!! فک کنم کسی پست پایینی رو ندیده؟؟!!دیشب به بابام میگم چقد زود میرین من هنوز نرفتم واست هدیه بگیرم٬ بعد یه تراول ۲۰۰ تومانی داده بود بهمون صبح٬ میگم بیا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 مرداد 1385 22:52
... اول بگم هنوز هیچی عوض نشده ها٬ گفته باشم٬ غرض از آپ کردن اینه که مامانم اینا٬ اینا شامل مامان٬ بابام میشه فقط٬ صبح رسیدن مشهد٬ چون امروز جشن فارق التحصیلی خواهرم بود٬ جشن از ساعت ۵ شروع شد تا۸:۳۰ ٬ نفری ۲۰ هزار تومانم از بنده های خدا گرفته بودن٬ فقط نفری یه موز دادن یه چیچک یه تکدانه٬ با یه دونه شیرینی٬ کلا رو هم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 مرداد 1385 13:49
... حالا که بارباپاپا نمیتونه عوض شه پس فعلا اینجا رو تعطیل میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 مرداد 1385 13:46
... خدا فقط عربی بلده٬ پس نمیفهمه من چی میگم که!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 مرداد 1385 15:48
... هه این آقاهه چه خل بودا٬ دیده بود من تب دارم میخواست به زور ببرتم دکتر٬ نمیدونس تب عشقه! پ.ن: باز تب کردم:(
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 مرداد 1385 21:50
... لطفا اینجا پارک نفرمایید٬ پنچر میشوید.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 مرداد 1385 19:57
... بچه ها غروبی رفتن حرم٬ من نرفتم٬ اصن از دیشب یه جوریمه٬ ناهارم نخوردم٬ همیشه از نهار متنفر بودم٬ از صبح هم با کسی حرف نزدم٬ ولی چایی خوردم با شیرینی مربایی٬ اصن از صبح از اتاق بیرون نرفتم٬ کتاب دفترام با اون جزوه کپی شده که اون پسره داد بهم وسط اتاق پخشه٬ پنجره هم بازه٬ باد میزنه٬ همه جا تاریکه٬ هیچ کدوم از چراغای...